خواب ديدم در ساحل با خدا قدم ميزنم . بر پهنه ای از اسمان صحنه هايی از زندگی ام برق زد .

      در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن ديدم . يکی متعلق به من و ديگری متعلق به خدا .                                                                     

  وقتی اخرين صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم . متوجه شدم که چندين بار در طول مسير زندگی ام فقط يک جفت جای پا روی شن بوده است .

  همچنين متوجه شدم که اين در سخت ترين و غمگين ترين دوران زندگی ام بوده است. اين واقعا برايم ناراحت کننده بود و درباره اش از خداسوال کردم :

     خدايا تو گفتی اگر به دنبال تو بيايم در تمام راه با من خواهی بود . ولی ديدم که در سخت ترين دوران زندگيم فقط يک جفت جای پا وجود داشت. نمی فهمم چرا هنگامی که بيش از هر زمان ديگر به تو نياز داشتم مرا تنها گذاشتی .

   خدا پاسخ داد : بنده بسيار عزيزم من در کنارت هستم و هرگز تنهايت نخواهم گذاشت .

        اگر در ازمون ها و رنج ها فقط يک جفت جای پا ديدی. زمانی بود که تو را در اغوشم حمل ميکردم.

   خدا پاسخ داد : بنده بسيار عزيزم من در کنارت هستم و هرگز تنهايت نخواهم گذاشت .

        اگر در ازمون ها و رنج ها فقط يک جفت جای پا ديدی. زمانی بود که تو را در اغوشم حمل ميکردم

بالاترین لذت در زندگی اینست که علیرغم مشکلات خودتان ، سعی کنید دیگران را شاد کنید

....شادی اگر تقسیم شود دوبرابر می شود...

اگر می خواهید خود را ثروتمند احساس کنید ، کافیست تمام نعمتهایتان را ، که با پول نمی توان خرید،بشمارید. زمان حال یک هدیه است. پس قدر این هدیه را بدانید.

انسانها سخنان شما را فراموش می کنند.

انسانها عمل شما را فراموش می کنند.

اما آنها هیچگاه فراموش نمی کنند که شما چه احساسی را برایشان به وجود آورده اید.

به یاد داشته باشید: زندگی شمارش نفس های ما نیست، بلکه شمارش لحظاتی است که این نفس ها را می سازند

  
نویسنده : vahid hosseini ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ آذر ،۱۳۸٥

 

شیر سویا یک نوشیدنی خوشمزه و مقوی است که از دانه های لوبیای سویا ساخته می شود ، اگر چه این شیر از گاو گرفته نمی شود ولی آن را شیر می نامیم چرا که مثل شیر سفید رنگ و بافت آن مثل شیر است

در خیلی مواقع شیر سویا به جای شیر به کار برده می شود. این شیر می تواند به تنهایی به عنوان یک نوشیدنی مقوی و سلامتی بخش به کار رود و یا در صبحانه مصرف گردد و یا حتی با کیک و یا غذاهای دیگر مصرف شود

اگر شما به لاکتوز حساس هستید به احتمال قریب به یقین پزشک شما شیر سویا را به جای شیر حیوانی توصیه خواهد کرد و اگر هم به لاکتوز حساس نیستید این شیر همچنان می تواند نوشیدنی سلامتی آور و محبوب شما باشد

شیر سویا حاوی ویتامین ها و مواد معدنی بسیاری است که بدن شما به آن ها نیاز دارد. همینطور شامل مواد مغذی به نام ایزوفلاون می باشد که دانشمندان معتقدند از بعضی از انواع سرطان جلوگیری می نماید

تصور می کنید برای آزمایش شیر سویا هنوز هم به دلایل دیگری نیاز داشته باشد

تحقیقات در مورد خواص سویا و تاثیرات مثبت آن بر روی سیستم قلب در سال 1909 شروع شد. دانشمندان روسی با این فرض که پروتئین سبزیجات می‌تواند موجب کاهش بیماری‌های انسداد شریان‌های قلبی شود تحقیقات را به پیش بردند.
در سال 1967 رابرت هاجز (Robert Hodges) در دانشکده پزشکی دانشگاه آیووا مطالعه‌ای در زمینه دانه سویا و کلسترول را آغاز کرد و در نهایت کاهش قابل توجه کلسترول بعد از چهار هفته را گزارش نمود.
جالب است که در 20 سال گذشته بنیاد ملی قلب در ایتالیا پروتئین سویا را به صورت رایگان در اختیار پزشکانی قرار می‌دهد که بیماران قلبی با کلسترول بالا را مداوا می‌کنند.
تحلیل‌های پایه که توسظ دکتر جیمز آندرسون و همکارانش در مورد تاثیر پروتئین سویا و کاهش کلسترول به انجام رسانید – که در ژورنال پزشکی نیوانگلند در سال 1995 به چاپ رسید – یافته‌های جالب بسیاری را به نمایش گذارد و بسیاری از دست‌اندر‌کاران بهداشت در پرتو این تحقیقات به دانه سویا نگاهی جدید انداختند.
نگارندگان این تحقیق نتیجه گرفتند که از 38 مطالعه کلینیکی در مورد مصرف پروتئین دانه سویا و چربی خون در نوع انسان 34 مورد کاهش کلسترول را هنگام جایگزینی رژیم پروتئینی حیوانی با پروتئین سویا نشان می‌دهد چنان‌که مصرف سویا در رژیم غذایی 13 درصد میزان کلسترول و 3/9 درصد کلسترول LDL را کاهش می‌دهد که به مفهوم 50 درصد کاهش خطر حملات قلبی است. میزان متوسط مصرف در این مطالعات 47 گرم پروتئین سویا در روز بود که مقدار نسبتا زیادی است که میتوان برای دستیابی به حدود این میزان از نوشیدنی‌های سویا یا آرد آن استفاده نمود.
پروتئن سویا نشان داده که سطح تری‌گلیسیرید را همزمان با حفظ میزان کلسترول HDL پائین می‌آورد.

بسیاری از ترکیبات سویا خواص ضد سرطانی دارند. به ویژه فعالیت آنتی اکسیدان‌های موجود این اجزا را باید مد نظر قرار داد.
محققین با جداسازی دو ایزوفلاون به نام‌های جنیسیتین و دیادزین تحقیقاتی در مورد خواص پیشگیری و درمانی این ترکیبات را به پیش می‌برند. سرطان‌های هورمونی مانند سینه و پروستات کاملا به رژیم غذایی سویا عکس‌العمل نشان داده‌اند و تحقیقات در مورد تاثیر رژیم سویا بر انواع دیگر سرطان همچنان ادامه دارد.
در واقع بعضی از دانشمندان علم پزشکی اعتقاد دارند که کم بودن سرطان‌های مختلف در شرق آسیا نتیجه مستقیم مصرف سویا در این جوامع است. وجود جنیسیتین در سویا عاملی است برای :
- جلوگیری از رشد سلول‌های سرطانی.
- نرسیدن خون به غدد سرطانی.
- افزایش کارآیی داروهای ضد سرطان.
- جلوگیری از تخریب سلول توسط رادیکال‌های آزاد.

غذاهای سویا موجب محافظت از پروستات می‌گردد:

بعضی از تحقیقات کلینیکی نشان داده‌اند که غذاهای سویا موجب جلوگیری از رشد سرطان پروستات می‌گردد. بعضی از تحقیقات نشان می‌دهد که حتی مصرف روزانه یک لیوان شیر سویا ممکن است برای محافظت از پروستات کافی باشد. بنا به تحقیقات دانشگاه لوما لیندا، مردانی که روزانه از شیر سویا استفاده می‌کرده‌اند 70 درصد کمتر در معرض سرطان پروستات قرار داشته‌اند.

خواصه بيشتريم دارههههههههه که براتون خواهم گفت

  
نویسنده : vahid hosseini ; ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٥

 

ميان اين دشت پهناور ، سرو سرفراز تنها به جا مانده است .... نيزارهاي بلند به گردش خيمه زده و زير پايش از شكست خاك پاك كه زماني آدمي را از آن مي گرفتند و مي‌سرشتند مرداب چشم باز كرده است .....و درختهاي شوكران ،‌ بي امان ريشه مي دوانند ، ‌بي پروا ! بي حيا ...پيراسته به لبخندهاي دروغين ، همچنان مصمصم ... و درخت با خود انديشه مي كند ...آي تبرزن كجايي كه مرا ذلت ، بيش از اين تاب نيايد ... بيا و تن مرا هيزم آتشهاي خشم مردمان كن ...! « آي ني زن كه ترا برده ست آواي ني دور از ره كجايي ... خانه‌ام ابريست اما ابر بارانش گرفتست ...! من كجاي زندگي ايستاد‌ه‌‌ام كه مرا نه ياراي سفر هست كه پاي بسته‌ام و نه شكيبايي ماندن .... ! مسموم شده است روح من ..... مرا گناه نشايد ... من زهر خورانيدن را نياموخته‌ام .... در مكتب من درس آزادگي به رهگذارن دادن آموخته شده است ... هر چه باداباد .... شعله سزاوارترست اندام مرا .... ويران كردن حتي لحظه‌اي هم از ذهن من عبور نكرده است .... آي ني زن .... ني ها به گرد من حلقه زدند ... بيا و از آنها ني بساز شايد كه همدم دلهاي سوخته باشد ... من قبول مي كنم براي همان دلها آتش فراهم كنم .... و درختهاي شوكران ! آي تبرزن .... من قبول مي‌كنم قانون مرگ را زيرا كه بيش ازاين توان شكيبايي نمانده ست .... سهيم شدن در كار ايشان است كنار ايستادن و نگاه كردن .... كجاست جرقه آتش ؟ ... كجاست ... خرمن برگ ...؟ كجاست دست ياري رسان تبرزن ؟ ............

  
نویسنده : vahid hosseini ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ تیر ،۱۳۸٥

 

 
دیگر به خلوت لحظه‌هایم عاشقانه قدم نمی‌گذاری،
دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی‌بینمت.
سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام .
من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ای؟!
من نگاه ملتمسم را در این واژه ها  پر کرده ام که شاید ....
دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است.
 و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند .
و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم
نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی .
تا به حال نوشته بودم ؟
به گمانم نه !
پس اینبار برایت می نویسم که :
دست نوشته هایت سر خوشی را به قلبم هدیه می کنند .
می‌خواهمت هنوز ؟؟؟
گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند
اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند.
می‌خوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند.
هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشه‌هایم بشوید.
و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردند کافی است.
به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که :
دلتنگت شده ام به همین سادگی .

  
نویسنده : vahid hosseini ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني.

مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه.

براي بار سوم در طويله باز شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..

زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب

  
نویسنده : vahid hosseini ; ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٥

 



توی یه موزه ی معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود, مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بودند که مردم از راه های دورو نزدیک واسه دیدنش به اونجا می اومدن.
و کسی نبود که اونو ببینه و لب به تحسین باز نکنه
یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود؛ با مجسمه؛ شروع به حرف زدن کرد و گفت:
"این؛ منصفانه نیست!
چرا همه پا روی من می ذارن تا تورو تحسین کنن؟!
مگه یادت نیست؟!
ما هر دومون  توی یه معدن بودیم,مگه نه؟
این عادلانه نیست!
من خیلی شاکیم!"
مجسمه لبخندی زد و آروم گفت:
"یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه, چقدر سرسختی  و مقاومت کردی؟"
سنگ پاسخ داد:
"آره ؛آخه ابزارش به من آسیب میرسوند."
آخه گمون کردم می خواد آزارم بده.
آخه تحمل اون همه دردو رنج رو نداشتم."
و مجسمه با همون آرامش و لبخند ملیح ادامه داد که:
"ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه.
به طور حتم بناست به یه شاهکار تبدیل بشم .
به طور حتم در پی این رنج ؛گنجی هست.
پس بهش گفتم :
"هرچی میخوای ضربه بزن ؛بتراش و صیقل بده!"
و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خریدم.
و هر چی بیشتر می شدن؛بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم!
پس امروز نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور می کنن."
آره عزیز دلم!رنج و سختی ها هدایای خالق مهربون هستیه به من و تو .
و یادمون باشه قراره اون قدر خوشگل بشیم که خودمون هم نمی تونیم از الان باور و تصور کنیم.
پس بیا ازین به بعد به هر مسئله و مشکلی سلام کنیم و بگیم:"خوش اومدی"
و از خودمون بپرسیم :
"این بار اون لطیف بزرگ چه موهبت و هدیه ای برامون فرستاده؟"    
 !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

(همیشه این گونه بوده است کسی را که خیلی دوست داری زود از دستش می دهی پیش از آنکه خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد و دور می شود .فکر می کردی تا آخرین روزهایی که زمین به دور خورشید می چرخد و خورشید از پشت کوهها سرک می کشد می توانی در کنارش باشی.

هنوز بعضی از حرفایت را به او نگفته بودی هنوزهمه لبخندهایت را به او نشان نداده بودی .همیشه اینگونه بوده است کسی که از دیدنش سیر نشده ای زود از دنیای تو می رود . وقتی به خود می آیی که او دور از تو در خیابانها است.

 فکر می کردی با او می توانی به همه باغها سر بزنی و خرده های نان را به مرغابی های تنها بدهی.هنوز روزهای زیادی باید با او به تماشای موج ها می رفتی .هنوز ساعتهای صمیمانه ای باید با او اشک می ریختی.

همیشه اینگونه بوده است وقتی دور و برت پر است از نیلوفرهای پر پرخوابهای رویا و آینده های بی تاب وقتی از هرروزی بیشتر به او نیاز داری ناباورانه او را در کنارت نمی بینی .فکر می کردی دست در دست او خنده کنان به آنسوی نرده های آسمان خواهی رفت.

هنوز پیراهن خوشبختی را کاملا بر تن نکرده بودی هنوز ترانه های عاشقی را با او تا آخر نخوانده بودی .همیشه اینگونه بوده است او که میرود برای همیشه می رود.آنقدر تنها می شوی که نام روزها را فراموش می کنی از عقربه های ساعت می گریزی و هیچ فرشته ای به خوابت نمی آید احساس می کنی به دره ای تهی از باران سقوط کرده ای""

راستی اگر او هنوز نرفته است.اگر هنوز باد همه شمع هایت را خاموش نکرده است اگر هنوز می توانی برایش یک استکان چای بریزی و غزلی از حافظ برایش بخوانی قدر تک تک نفس هایش را بدان و به رشته ای که می خواهد او را از زمین بگیرد و به آسمان ببرد بگو:

تو را به صدای گنجشکها و بوی خوش آرزوهام سوگند میدهم

او را از من نگیرید )

  
نویسنده : vahid hosseini ; ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ اسفند ،۱۳۸٤

 

همه مي پرسند « چرا شكسته دلت ؟ مثل آنكه تنهايي ؟ ... چقدر هم تنها !پاسخ يك دريا را در قطره نمي توان پيدا كرد ... و سخن هزاران سال را در لحظه نمي شود جستجو كرد .... حرفهاي ساده من چقدر در هزارتوي ذهن پيچيده مي شود ؟ مگر ساده تر از اين هم مي توان صحبت كرد ؟‌! من از قله نمي آيم ... دره هم جاي من نيست ... من شهسوار عشقم و عشق همراه باد هميشه فرار مي كند... جاده ترك برداشته است از استواري من ... من كوله بار خويش را بسته ام
  
نویسنده : vahid hosseini ; ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٤

 

فکر می کردم به صدای تولد
 تولد هر چيزی يک صدای خاص دارد
 تولد يک جوجه اردک , تولد يک جوانه گندم , تولد يک نوزاد
 گاهی اوقات با گوش می توان شنيدش
 گاهی وقت ها با چشم
 و گاهی هم با هيچکدام
 خيلی وقت ها به اين فکر می کنم که
 صدای تولد عشق را چگونه می شود شنيد يا ديد و يا ... چشيد
 در تصورات من صدای تولد عشق به صدای تولد يک پروانه شبيه است
 کرمی پروانه می شود  
 آسمان را در می نوردد
 و خود را به روشنايي می رساند
 هر چقدر داغ , هرچقدر دور
 شايد بميرد , ملالی نيست برايش
 و آدمی عاشق می شود
 همه داشته هايش را در می نوردد
 رها می شود و خود را به نور , به معشوقه اش می رساند
 هر چقدر سرد , هر چقدر دور
 شايد بميرد , ملالی نيست برايش
 يادم می ماند , صدای تولد يک پروانه از عمق يک پيله تاريک به گوش می رسد
 و يادم می ماند
 صدای تولد يک عشق هم , شايد , از عمق تاريکی های من
 از عمق پيله تنهايي های من
 اگر تلاشی برای رستن از آن باشد ، به گوش خواهد رسيد

  
نویسنده : vahid hosseini ; ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٤

 

از اصطكاك طولاني زندگيم خسته ام ... احساس مي كنم دستي در باد رهاست ... چشمي به در روبرو منتظر است ...نمي دانم اين در كجاست و نميبينم اين دست را .. ... جستجو مي كنم اما نمي يابم اين پله پرواز را
شعله آرزو درون من فسرد ه است و من زورقي به گل نشسته ام .. آتشكده اي خاموش شعله اي هميشه در باد وحشي رها ....آزرده از دست خشن باد .. من صدا مي زنم و صداي من در باد گم مي شود ... زنگوله اي به در آويخته در باد ... همواره مي كوبد : من سايه گذران عمر بيحاصل توام .. اي دريغ از تو اگر كام نگيري از بهار! كاشكي زودتر زورق خود را به ساحل افكنده بودم .. كاشكي ... ! روزهاي زيادي گذشته است و نهنگها كنار قايق من خودكشي كرده اند ....نمي دانم كدام روز هفته بود كه قاصدكي در نسيم در دستان خشك من لغزيد .. به او گفتم قاصدك دلت تردتر از برگ گل بنفشه هم كه باشد اميدوار باش ... و قاصدك دست مرا سفت در آغوش گرفت !
  
نویسنده : vahid hosseini ; ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٤

 

خاطره شدن ... همين كه لبخند حتي محزوني بر غنچه لبي بكاري البته خيالي دلكش است ...باد مي وزد و من هيچ خاطره اي به ياد ندارم ! نمي دانم سايه خيال است اين ، يا موهوم يك فكر پريشان كه مرا اينچنين به ديواري كه پشت ندارد مزبوحانه ميخكوب كرده است! ... تحميل يك بيخوابي طولاني به پلكهاي جستجوگر خواب ... دلم آرامش دريا را صدا مي زند هم اكنون ... نمي دانم اين « خيال شبه وار سايه رنگ » چيست ؟ ...كه مدتي مديد غبار اندود نموده است دلم را ... و يا اين سخنهاي آشفته چيست كه دوره كرده است انديشه مرا .....ته يك بطري خالي كه بر امواج آرام دريا شناور است همان خود خود « من » است .... من شناورم ... غوطه ورم ... خالي .... پريشان ... در تكاپو .... نگران .... بي اميد به دستي گشاده كه مرا از آب دريا برگيرد ... گاهي خود را كودكي احساس مي كنم كه درون صندوقچه اي شناور تشنه دست گشاده اي است ... ولي به زودي در مي يابم كه اصولا دستي در كار نيست و من يك « خويشتن » برهنه در آغوش كودكي خود هستم ! باد را دوست ندارم .... از كودكي دوست نداشتم ...   
  
نویسنده : vahid hosseini ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ دی ،۱۳۸٤

 

 

 

دلم آكنده از ترشرويي انسانهائيست كه از ذات « من » نفرتشان مي آيد ! اين همه كينه و خشم ... اين همه انتقام و زهر پاشيدن به كام اين « من » من براي چيست ؟ زندگي ساده تر از اين حرفهاست ! .... دلم آب مي شود ... مايوس مي شود از ملال ! .... ملال سركش ... ملال انفعالي ... يا ملال حزن انگيز .... همگي شيوه هايي انتقامجويانه است .. گاه از خود ... گاه از ديگران . دل كاوشگر از كينه خاليست ! دلم مي خواهد خواب باشم و آدمهايي چنين كينه ورز را نبينم كه اسير زنجيز جهالت ، زهر به حلقوم يك دل مهربان مي پاشند ... به راستي كشف يك دل مهربان اين همه آگاهي و بينش مي خواهد ؟ نمي دانم چرا « من » جهل خويش را ناديده گرفتم و از غار خود به زمين انسانهاي كينه ورز سقوط نمودم .. غار من موسيقيش گوشنواز است ... تنها اگر بودم اسير لبخندهاي بيمارگونه نبودم ... بيماري جهل ... حسادت ... خشم ... نفرت ... انتقام .... دلم آتش گرفته است دوستان ... بگذاريد از اينجا سفر كنم .... زمين جاي پاي « من » نبود ....

 

  
نویسنده : vahid hosseini ; ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ آذر ،۱۳۸٤

 

از زندگی ، از اینهمه تکرار خسته ام...

سرم مثل کوه شده است 

کوه اگر بخواهد کوه نباشد....

اگر بخواهم سری نداشته باشم

ناظم حکمت با تو هم عقیده ام

می خواهم سرم را برای یک هفته ، یا بیشتر،

- حتما بیشتر –

در گنجه ای بگذارم

اما من مثل تو ، به جای آن چنار نمی کارم.

هیچ نمی خواهم

آدم بی سر... دلم می خواست اینهمه مو را از سرم بتراشم...

کاش می توانستم

خدا !!!

چرا انسان بی بند نیافریدی ؟! 

انسان آزاد...

رویاهایی هم دارم...

سرم را بتراشم و با سری برهنه در خیابان بدوم...

سرم را ببرم

سرم را در دست بگیرم و در خیابان ها بدوم...

خدا... چرا انسان آزاد نیافریدی؟

انسان آزاد...

همیشه بندی هست...

از همان ابتدا... بند ناف...

مادر، پدر ، معلم ، همسر ، دوستان ، آشنایان ، همسایه ها، مردمان نازنین کوچه و خیابان... 

بلند نخند...داد نزن...با خودت حرف نزن...مودب باش...

سرم پر از کابوس های ندیده است...

می بینمشان..حتما... حتی شاید در بیداری... 

سرم مثل کوه است...کوه اگر نخواهد کوه باشد...

آسمانی دیدم در گل فرورفته... آسمانی گلی...آسمانی بی چرخش... گنبد دوار،

افسانه بود..

ای فسانه...فسانه...فسانه...

با افسانه ها متولد شدیم... بچه گی کردیم... بزرگمان کردند... و باز با افسانه ها بچه می شویم و می میریم...

زال نبودم که فرزند خوانده سیمرغ شوم...

رستم نبودم که طعمه چاه نابرادر شوم...

سهراب نبودم که به دست پدرم کشته شوم...

سودابه نبودم که عاشق سیاوش شوم...

سیاوش نبودم و از آتش نگذشتم...

من آسمانی بودم در گل نشسته...

کجاست حبل الهی؟؟؟

چنگ می زنم در هوا...

نومیدانه تکیه گاهی می جویم در فضایی که بی رحمانه تهی ست ، به گفته شاملو...

می نویسم در تاریکی ..خطوط را نمی بینم..

شاید جوهر خودکارم تمام شده باشد..

شاید فقط ردی می گذارم و می روم...

ردی نیست..اثری نیست... جای پایی هرگز...

من امپراطوری خطوط را بر پا کرده ام... از خط میخی... تا شکسته نستعلیق..

نقطه ها را نمی بینم.. چه خوب...

از بی نهایت همین سه نقطه می ترسم...

از نمی دانم ها و باید بدانم ها...

بدانم چه بشود؟؟!!

آیه های تزویر... دروغ... نفرت... باز متنفر شده ام...

این درد کهنه باز به قلبم چنگ می زند...

باز می ترسم و باز نفرین می کنم... 

آدمیان ، گاهی ، رنج آدمیانند...

با سرم چه کنم ؟؟؟

بند نافم پیچیده دور گردنم... مرا بیرون نکشید.. دارم خفه می شوم...

دکترهای بی شعور!! قتل من به گردن شماست...

ضربه های متوالی بر پشتم...

نه من کوتاه نمی آیم... 

می خواهم مرده بمانم... 

آه... گریه ام را در آوردید... 

نور این اتاق ، چشمانم را می زند... 

من از تاریکی می آیم... 

من از مجاورت سایه ها می آیم، و هرگز نخواهم پرسید کجاست آفتاب؟! 

بند نافم را بریدید... ممنون!!!! آ زاد شدم !!! 

نه !!!!؟؟؟؟؟!!!!!؟؟؟؟!!!! 

این نهایت بی رحمی ست... 

هزار بند... هزار هزاران بند دیگر دارد  روحم  را می بندد... 

اگر پای روح من کفش نخواهد باید چه کند ؟؟؟؟

آنهم کفش بند دار ... 

با گره کور...  

رهایم کنید....................................

  
نویسنده : vahid hosseini ; ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ آبان ،۱۳۸٤

 

دلم مي خواست خانه عشق مرا كسي خراب نمي كرد .... دلم مي خواست كه روزهاي خوب هيچ وقت تمام نمي شد .... از هميشه تا هنز عاشق مانده ام ... « من مانده ام ملال و غمم رفته اي تو شاد ... با حالتي كه بدتر از آن كس نديده است ... اي تخته سنگ پير گويا دگر فسانه به پايان رسيده است .... » افسانه ! ديگر دلم هيچ آهنگي نمي نوازد و من ، قنديل كوه واپس زده اي هستم كه در ايستايي يك خيال همچنان چشم به راه خورشيد نشسته ام ! يخ كرده از اضطراب تنهايي و پرواز خواهشهاي دل ! تنها همين يك شعر برايم كافيست ..... من ديگر ساده تر از اين نخواهم شد .... نسيم را در كوله پشتي خويش برايت آورده بودم ... طوفان از دستهاي من گريزان است ... باورت نشد ... نمي دانم چرا ؟ .. و من در كوچ همچنان به دنبال رهايي سرگردان مانده ام و روح صاعقه زده من باورش نشد فرار چيست ؟! من نخواهم گريخت ... خواهم ماند ... خواهم سوخت و خاكستر حرفهاي خويش را روزي آب خواهم كرد در دل سنگ ترين سنگهاي روزگار ... هميشه با يادت .... جان شيفته را يدك خواهم كشيد ......
 
  
نویسنده : vahid hosseini ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٤

 

ستاره خوشبختی من !

 

هوا تاريك بود.....

انعكاس نور ماه و شكست امواج ديدني بود...

صداي دريا و سردي ماسه ها آرامش عجيبي به دخترك ميداد.

سكوت بود....

دخترك سرش را روي شانه پسرك گذاشت...

بازهم سكوت بود....

پسرك  ,دخترك را در آغوش كشيد و به چشمانش خيره شد....

و بازهم سكوت....

اشك در چشمانشان ميهمان شد....

دخترك از جا برخاست و به سمت دريا رفت...

به آسمان نگريست ...

به دنبال ستاره اش گشت ولي او را نيافت...

وقتي به طرف پسرك برگشت فقط يك ستاره در آنجا بود...

از آسمان صدايي آمد...

آري خدا بود !

به دخترك گفت: " ستاره تو همان پسركي بود كه دوستش ميداشتي !"

دخترك گريان گفت :" من پسرك را ميخواهم نه يك ستاره. "

خدا گفت: "من اينكار را كردم تا توارزش پسرك را بداني"

دخترك در كنار ساحل نشست و گريست....

صداي قدمهايي را شنيد...

وقتي به پشت سرش نگريست پسرك را ديد....

به آغوش پسرك پناه برد و گريست !

دخترک وجودش را به قلب پسرک هديه داده بود....

حتی ستاره بختش را !

 

بی سرنوشت ....

 هميشه فکر ميکردم آدما چيزايی رو که براشون باارزشه دوست دارند....

فکر ميکردم دوست داشتن فقط يه کلمه نيست..وسيله ای برای بيان احساس ..

فکر ميکردم عشق بی حد و مرزه....

فکر ميکردم عاشقی فقط به حرف نيست به عمله.....

فکر ميکردم يه عاشق هيچ وقت کم نمياره....

فکر ميکردم هنوزم عشق و عاشقی خريدار داره.....

فکر ميکردم ميشه با عشق انقلاب کرد.....

حالا ميگم اگه عاشق بشی باختی....

اصلا همه آدما جايزالخطا هستن .... منم يکی از اونا.....

 

  
نویسنده : vahid hosseini ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٤

 

در انبساط ذهن خويش نرم ، نرم انديشه رهايي را تجربه ميكنم و خدا در همين نزديكيهاست .... سوختن كلام در خاكستر شعر و به آتش كشيدن خويش در گلاويزي هوس با عشق !..... نمي دانم اين رسم مردگيست يا رسم زندگاني ؟! شعر....عشق.....هوس.....اضطراب... چه كسي مي داند كداميك از ما توانايي اين انفكاك را خواهد داشت ؟ زيبايي معناي خاص خود را دارد .... زيبايي را انكار نمي كنم .... من و دل و تو و عشق و شعر و هوس به ابتداي جاده دعوت شديم ... بار اين امانت سنگين را تو به دوش خواهي گرفت يا من بگيرم ؟... من از روز اول گفته بودم كه تمام تمام ذهن خويش را شستم و ترا از بين خاكستر حرفهاي مبتذل روزمره جدا كردم .... و براي دلت ، ‌براي دلم خانه اي آن بالا بالاها ، نزديك قله ، همانجايي كه عقاب منزل داشت ، خريدم .... عقاب را مي گويم ... جغد روياهاي بر باد رفته را نگفتم ... حواست هست؟.... بار اين امانت سنگين به دوش من سنگين است .... انگار كه امتداد يك سكوت ملايم دايره ذهن مرا در خويش فرو برده و من مات ترين مهره اين شطرنج خيالي شده ام ... سبكبال بودم با تو ... رهايي را نشانم دادي و در آزادي به رويم گشوده شد ..... عجيب است ذهن سنگ شده من همچنان روزهاي اول ترا شيشه اي مي پندارد و من ترا انكار نخواهم كرد ... جاده پرالتهابترين شعر من است .... شناختي مرا ؟ نمي دانم ؟! .... بستر انديشه ات را زلال كن ... ته آن دريچه اي كه نشانت داده بودم مرا خواهي يافت : سبك ... بي انتها ... بي هوس .... ملايم .... خواهان و آزاده و اسير به اسارت زنجير نجابت ! من همانم كه ديدي .... تازه ترين روزهاي هر صبح را به انتظار كبوتر خواهم بود آزاد و رها ! از انفكاك واژه هايي چون عشق ... هوس ... اضطراب و شعر ... عروسك شدن در طاقچه عادت را نخواسته و فرا نگرفته از ياد برده ام .... سرسپرده خود مجنون است ......اگر لايق نابترين عشق خدايي باشم مرا از ياد نخواهي برد و آزادي خويش را بي ادعا با من تقسيم خواهي كرد ......

  
نویسنده : vahid hosseini ; ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٤

 

میوه

وقتی زن به مرد گفت: «مدتهاست بچه ها میوه نخورده اند، مرد بی آنکه پولی داشته باشد فوری لباس پوشید و گفت: «میوه چی چی میخواهید» و از خانه بیرون زد و تا نزدیکی میوه فروشی رفت و برگشت و به زن گفت: «میوه فروشی بسته بود.»

 مسابقه

در جنگل بکری آهویی و لاک پشتی مسابقه دو دادند. قرار بود دویست متر را بدوند. آهو دائما میگفت: من آهو هستم. حتما برنده میشوم. لاک پشت میگفت: من فقط سعی خودم را میکنم، اگرچه آهو تندتر از من میدود. اما آهو به بردش مطمئن بود و چنان که گفتیم خیلی هم مغرور بود و به محضی که مسابقه شروع شد مثل باد رفت و به آخر خط رسید و برنده شد.

سؤال: آیا شما فکر میکنید کسی که مغرور است همیشه میبازد؟

 انصراف

آدم فقیری تصمیم گرفت یک خانه کوچک بخرد. پولش را نداشت، منصرف شد. تصیم گرفت یک اتومبیل بخرد. پولش را نداشت، منصرف شد. تصمیم گرفت یک مسافرت برود. پولش را نداشت، منصرف شد... تصمیم گرفت به سر و وضعش برسد. پولش را نداشت، منصرف شد. تصمیم گرفت خوب باشد. دیگر عادتش شده بود. دست در جیب خالی اش کرد و منصرف شد.

 نردبان

روزی که نردبان اختراع شد خر و اسب و یابو به زرافه گفتند: روی گردنت یک غده است. هرچه زرافه نگاه کرد چیزی ندید، اما آن قدر گفتند و گفتند که زرافه رفت و عمل کرد و گردنش کوتاه شد و بعد برگهای بالای درختها که مال زرافه بود بدون استفاده ماند تا خر و اسب و یابو با نردبان آمدند و برگها را خوردند.

 مچاله

دختر زیبایی بود. پشت پنجره بود. او هم نگاه پسر میکرد. نگاهش که ادامه داشت پسر جرأت کرد. اشاره کرد که دختر بیرون بیاید. دختر لبخند زد. بعدا پسر فهمید چه لبخند تلخی است. نگاه هم میکردند. پسر این پا و آن پا کرد. سه بار تا سر کوچه رفت و برگشت. باز با دست اشاره کرد که دختر بیرون بیاید. صورت دختر گرد و معصومانه بود. کاغذ مچاله شده ای را از پنجره بیرون انداخت. رویش نوشته شده بود: «نمیتوانم، من فلج هستم.»

  
نویسنده : vahid hosseini ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸٤

 

بگذار آسمان ، آنگونه كه هست

در جذبه دو چشم تو، خود را بگسترد

بگذار تا كه ماه ، حتي به زير ابر ، در اين سياه شب

آرامشي به قلب سپيد تو‌آورد

شايد كمي گذشت ، شايد تبسم در چشم روزگار ، شايد كه مشق صبر

تكليف رزگار نه چندان به كام ماست

بگذار زير و بم اين زمين سخت ، با پاي خسته تو ،‌‌ گفتگو كند

تا‌ "هو" توان به خاطر آينه هديه داد ، ديگر چه جاي آه

شايد قبول جهان ، آن چنان كه هست آغاز زندگي است

آنجا كه واژه ها ، به هياهو نشسته اند

شايد كه شاخه گلي از سكوت ناب ،‌ آواز زندگي ست

بگذار اگر فاصله اي هست بين ما تا روز ماندگاري ديوار سرد قهر،

يك پنجره ، براي ديدن هم هديه آوريم

بگذار ، پيكر تب دار روزگار ، در بركه ي گذشت ، پاشويه اي كند

آنجا كه ناتوان كلام خسته ، به فرياد مي رسد

ديگرسكوت نقطه ي پايان گفتگوست

گاهي تحمل خاري درون دست

شيرين تر ازلطافت گل هاي زندگي است

بگذار تا به دشت جدايي در اين زمان ، باراني از طراوت بخشش ، سفر كند

بذري به دشت مهرباني هم هديه آوريم ، و آنگه بغل بغل تبسم تازه درو كنيم

وقتي كه شرم ، مي چكد از چشم خيس دوست

چشمان پرسش خود را تو بسته دار

لبخند مهربان تو در چشم شرمناك

يعني بيا ، دوباره تو را دوست دارمت

شايد كه سلام آغاز گفت گوست
شايد ، براي رسيدن به شهر عشق

اين اولين قدم

از خود گذشتن است

  
نویسنده : vahid hosseini ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ مهر ،۱۳۸٤

 

سکوت

يک نيمکت کنار خيابان، دوتا سکوت...
اين زندگي کشيده به اين جا چرا؟ سکوت

من را نگاه کن به تو هم فکر ميکنم
پس فکر ميکند به خودش بي صدا سکوت

اين ماجراي تلخ خيابان و عشق هاست
يک روز سرد توي خيابان دو تا سکوت

هر يک شبيه آن يکي آبي ، بنفش، سرخ
ـ هرچند بود منشاء اين رنگ ها سکوت ـ

در هم قدم زدند و به هم فکر!  فکر!  فکر!
آخر رقم زدند سر آغاز را: سکوت!
يک ماه بعد: هردو به هم خو گرفته اند

چون کودکي به مادر و چون کوه؛ با سکوت
شش ماه بعد روي پل عابري بلند
ـ من دوست دارمت! مثلا تا کجا؟ سکوت

در روز هاي بعد يکي فکر ميکند:
ـ عشق اشتباه بوده وگر نه چرا سکوت؟

يکسال بعد: ما به هم اصلا نمي خوريم
يک نيمکت کنار خيابان دوتا سکوت

 

 

 

 

  
نویسنده : vahid hosseini ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ مهر ،۱۳۸٤

 

دريچه رو به نور كار خودش را كرد ! و باران باريدن گرفت ... كوير ذهن من تشنه يك بارش نرم بود...اكنون دريا كناره گرفته است ... و باد نرم نرم وزيدن مي گيرد ... بارانك من ! روزهاي زيادي چشم به آسمان ابري دوختم تا اينكه دريچه خويش را يافتم .... ماندگار!‌نمي دانم دريچه مرا به سوي خويش دعوت خواهد كرد ؟ دست مهربان يك دريچه مرا مي خواند ... همدلان وفادار .. رها شدن را از دريچه بايد آموخت ..... دوست دارم نور را .. سادگي را ... دريچه را و اميد را ... دريچه نويد اميد مي دهد .. ساده و بي ريا ... اهل عمل است و صادق .... كاش هميشه دريچه با من بماند... شاخه گل خويش را قاب مي كنم و به دريچه خيره مي شوم .. دريچه شاخه گل من تقديم به دست مهربان تو ....

 

 

من به توحيد اعتقادي شگرف دارم و مي دانم خدا يگانه است كه قلب مرا نرم آفريد و مجنونترين نوع مخلوقات نامم نهاد ! اين روزها احساس مي كنم كه تا پرتپش ترين دقايق اوج گرفته ام ... دلم آرام است و روحم صاف ... ذهنم بي كلام است و جاري و سيال ... مي داني روح من چرا بيقرار است ؟ « جستجو ... ! » روح من درخت مي خواهد ... دلم كوه .... و وجودم به استواري يك عقيده و استحكام يك تصميم نيازمند است ... به روزهاي واپسين امتداد نزديك مي شوم و من فهميدم كه رهايي زياد هم سخت نيست .... ! نمي دانم چه خواهد شد ... اصلا چه اهميتي دارد ؟ مهم رهائيست ! راه رهايي گذشت زمان است در ذهن خسته و تكيه دادن .. هيچ عجله نخواهم كرد .. براي يافتن يك دست مهربان هيچ شتاب نخواهم كرد زيرا كه رهايي را بيش از يك دست مهربان بسته به زنجير مي خواهم ... من دست مهربان آزاده اي را صدا مي زنم كه در زنداني ترين ثانيه ها بي وقفه براي دست پرخواهش من تلاش كند ، آزاد و رها ....

 

  
نویسنده : vahid hosseini ; ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٤

 

همیشه این گونه بوده است کسی را که خیلی دوست داری زود از دستش می دهی پیش از آنکه خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد و دور می شود .فکر می کردی تا آخرین روزهایی که زمین به دور خورشید می چرخد و خورشید از پشت کوهها سرک می کشد می توانی در کنارش باشی.

هنوز بعضی از حرفایت را به او نگفته بودی هنوزهمه لبخندهایت را به او نشان نداده بودی .همیشه اینگونه بوده است کسی که از دیدنش سیر نشده ای زود از دنیای تو می رود . وقتی به خود می آیی که او دور از تو در خیابانها است.

 فکر می کردی با او می توانی به همه باغها سر بزنی و خرده های نان را به مرغابی های تنها بدهی.هنوز روزهای زیادی باید با او به تماشای موج ها می رفتی .هنوز ساعتهای صمیمانه ای باید با او اشک می ریختی.

همیشه اینگونه بوده است وقتی دور و برت پر است از نیلوفرهای پر پرخوابهای رویا و آینده های بی تاب وقتی از هرروزی بیشتر به او نیاز داری ناباورانه او را در کنارت نمی بینی .فکر می کردی دست در دست او خنده کنان به آنسوی نرده های آسمان خواهی رفت.

هنوز پیراهن خوشبختی را کاملا بر تن نکرده بودی هنوز ترانه های عاشقی را با او تا آخر نخوانده بودی .همیشه اینگونه بوده است او که میرود برای همیشه می رود.آنقدر تنها می شوی که نام روزها را فراموش می کنی از عقربه های ساعت می گریزی و هیچ فرشته ای به خوابت نمی آید احساس می کنی به دره ای تهی از باران سقوط کرده ای""

راستی اگر او هنوز نرفته است.اگر هنوز باد همه شمع هایت را خاموش نکرده است اگر هنوز می توانی برایش یک استکان چای بریزی و غزلی از حافظ برایش بخوانی قدر تک تک نفس هایش را بدان و به رشته ای که می خواهد او را از زمین بگیرد و به آسمان ببرد بگو:

تو را به صدای گنجشکها و بوی خوش آرزوهام سوگند میدهم

او را از من نگیرید

  
نویسنده : vahid hosseini ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٤

← صفحه بعد