﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>باز دلم هوا تو کرده</title>
    <description>vahid8406's description</description>
    <link>http://vahid8406.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>vahid hosseini</managingEditor>
    <lastBuildDate>Fri, 24 Nov 2006 18:00:00 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;font face="times new roman, times, serif" color="#00ccff" size="4"&gt;  خواب ديدم در ساحل با خدا قدم ميزنم . بر پهنه ای از اسمان صحنه هايی از زندگی ام برق زد .&lt;/font&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;font face="times new roman, times, serif" color="#00ccff" size="4"&gt;      در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن ديدم . يکی متعلق به من و ديگری متعلق به خدا .                                                                     &lt;/font&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;font face="times new roman, times, serif" color="#00ccff" size="4"&gt;  وقتی اخرين صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم . متوجه شدم که چندين بار در طول مسير زندگی ام فقط يک جفت جای پا روی شن بوده است . &lt;/font&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;font face="times new roman, times, serif" color="#00ccff" size="4"&gt;  همچنين متوجه شدم که اين در سخت ترين و غمگين ترين دوران زندگی ام بوده است. اين واقعا برايم ناراحت کننده بود و درباره اش از خداسوال کردم :&lt;/font&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;font face="times new roman, times, serif" color="#00ccff" size="4"&gt;     خدايا تو گفتی اگر به دنبال تو بيايم در تمام راه با من خواهی بود . ولی ديدم که در سخت ترين دوران زندگيم فقط يک جفت جای پا وجود داشت. نمی فهمم چرا هنگامی که بيش از هر زمان ديگر به تو نياز داشتم مرا تنها گذاشتی . &lt;/font&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;font face="times new roman, times, serif" color="#00ccff" size="4"&gt;   خدا پاسخ داد : بنده بسيار عزيزم من در کنارت هستم و هرگز تنهايت نخواهم گذاشت . &lt;/font&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;font face="times new roman, times, serif" color="#00ccff" size="4"&gt;        اگر در ازمون ها و رنج ها فقط يک جفت جای پا ديدی. زمانی بود که تو را در اغوشم حمل ميکردم.&lt;/font&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;font face="times new roman, times, serif" color="#00ccff" size="4"&gt;   خدا پاسخ داد : بنده بسيار عزيزم من در کنارت هستم و هرگز تنهايت نخواهم گذاشت . &lt;/font&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;font face="times new roman, times, serif" color="#00ccff" size="4"&gt;        اگر در ازمون ها و رنج ها فقط يک جفت جای پا ديدی. زمانی بود که تو را در اغوشم حمل ميکردم&lt;/font&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;font face="times new roman, times, serif" color="#cc0000" size="4"&gt;بالاترین لذت در زندگی اینست که علیرغم مشکلات خودتان ، سعی کنید دیگران را شاد کنید&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;font face="times new roman, times, serif" color="#cc0000" size="4"&gt;....شادی اگر تقسیم شود دوبرابر می شود...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;font face="times new roman, times, serif" color="#cc0000" size="4"&gt;اگر می خواهید خود را ثروتمند احساس کنید ، کافیست تمام نعمتهایتان را ، که با پول نمی توان خرید،بشمارید. زمان حال یک هدیه است. پس قدر این هدیه را بدانید.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;font face="times new roman, times, serif" color="#cc0000" size="4"&gt;انسانها سخنان شما را فراموش می کنند.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;font face="times new roman, times, serif" color="#cc0000" size="4"&gt;انسانها عمل شما را فراموش می کنند.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;font face="times new roman, times, serif" color="#cc0000" size="4"&gt;اما آنها هیچگاه فراموش نمی کنند که شما چه احساسی را برایشان به وجود آورده اید.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;font face="times new roman, times, serif" color="#cc0000" size="4"&gt;به یاد داشته باشید: زندگی شمارش نفس های ما نیست، بلکه شمارش لحظاتی است که این نفس ها را می سازند&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://vahid8406.persianblog.ir/post/70</link>
      <author>vahid hosseini</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=294170&amp;postID=4889236</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-294170.post-4889236</guid>
      <pubDate>Fri, 24 Nov 2006 18:00:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span&gt;شیر سویا یک نوشیدنی خوشمزه و مقوی است که از دانه های لوبیای سویا ساخته می شود ، اگر چه این شیر از گاو گرفته نمی شود ولی آن را شیر می نامیم چرا که مثل شیر سفید رنگ و بافت آن مثل شیر است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در خیلی مواقع شیر سویا به جای شیر به کار برده می شود. این شیر می تواند به تنهایی به عنوان یک نوشیدنی مقوی و سلامتی بخش به کار رود و یا در صبحانه مصرف گردد و یا حتی با کیک و یا غذاهای دیگر مصرف شود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر شما به لاکتوز حساس هستید به احتمال قریب به یقین پزشک شما شیر سویا را به جای شیر حیوانی توصیه خواهد کرد و اگر هم به لاکتوز حساس نیستید این شیر همچنان می تواند نوشیدنی سلامتی آور و محبوب شما باشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شیر سویا حاوی ویتامین ها و مواد معدنی بسیاری است که بدن شما به آن ها نیاز دارد. همینطور شامل مواد مغذی به نام ایزوفلاون می باشد که دانشمندان معتقدند از بعضی از انواع سرطان جلوگیری می نماید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تصور می کنید برای آزمایش شیر سویا هنوز هم به دلایل دیگری نیاز داشته باشد &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;تحقیقات در مورد خواص سویا و تاثیرات مثبت آن بر روی سیستم قلب در سال 1909 شروع شد. دانشمندان روسی با این فرض که پروتئین سبزیجات می‌تواند موجب کاهش بیماری‌های انسداد شریان‌های قلبی شود تحقیقات را به پیش بردند.&lt;br /&gt;در سال 1967 رابرت هاجز (Robert Hodges) در دانشکده پزشکی دانشگاه آیووا مطالعه‌ای در زمینه دانه سویا و کلسترول را آغاز کرد و در نهایت کاهش قابل توجه کلسترول بعد از چهار هفته را گزارش نمود.&lt;br /&gt;جالب است که در 20 سال گذشته بنیاد ملی قلب در ایتالیا پروتئین سویا را به صورت رایگان در اختیار پزشکانی قرار می‌دهد که بیماران قلبی با کلسترول بالا را مداوا می‌کنند.&lt;br /&gt;تحلیل‌های پایه که توسظ دکتر جیمز آندرسون و همکارانش در مورد تاثیر پروتئین سویا و کاهش کلسترول به انجام رسانید – که در ژورنال پزشکی نیوانگلند در سال 1995 به چاپ رسید – یافته‌های جالب بسیاری را به نمایش گذارد و بسیاری از دست‌اندر‌کاران بهداشت در پرتو این تحقیقات به دانه سویا نگاهی جدید انداختند.&lt;br /&gt;نگارندگان این تحقیق نتیجه گرفتند که از 38 مطالعه کلینیکی در مورد مصرف پروتئین دانه سویا و چربی خون در نوع انسان 34 مورد کاهش کلسترول را هنگام جایگزینی رژیم پروتئینی حیوانی با پروتئین سویا نشان می‌دهد چنان‌که مصرف سویا در رژیم غذایی 13 درصد میزان کلسترول و 3/9 درصد کلسترول LDL را کاهش می‌دهد که به مفهوم 50 درصد کاهش خطر حملات قلبی است. میزان متوسط مصرف در این مطالعات 47 گرم پروتئین سویا در روز بود که مقدار نسبتا زیادی است که میتوان برای دستیابی به حدود این میزان از نوشیدنی‌های سویا یا آرد آن استفاده نمود.&lt;br /&gt;پروتئن سویا نشان داده که سطح تری‌گلیسیرید را همزمان با حفظ میزان کلسترول HDL پائین می‌آورد. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;بسیاری از ترکیبات سویا خواص ضد سرطانی دارند. به ویژه فعالیت آنتی اکسیدان‌های موجود این اجزا را باید مد نظر قرار داد.&lt;br /&gt;محققین با جداسازی دو ایزوفلاون به نام‌های جنیسیتین و دیادزین تحقیقاتی در مورد خواص پیشگیری و درمانی این ترکیبات را به پیش می‌برند. سرطان‌های هورمونی مانند سینه و پروستات کاملا به رژیم غذایی سویا عکس‌العمل نشان داده‌اند و تحقیقات در مورد تاثیر رژیم سویا بر انواع دیگر سرطان همچنان ادامه دارد.&lt;br /&gt;در واقع بعضی از دانشمندان علم پزشکی اعتقاد دارند که کم بودن سرطان‌های مختلف در شرق آسیا نتیجه مستقیم مصرف سویا در این جوامع است. وجود جنیسیتین در سویا عاملی است برای :&lt;br /&gt;- جلوگیری از رشد سلول‌های سرطانی.&lt;br /&gt;- نرسیدن خون به غدد سرطانی.&lt;br /&gt;- افزایش کارآیی داروهای ضد سرطان.&lt;br /&gt;- جلوگیری از تخریب سلول توسط رادیکال‌های آزاد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غذاهای سویا موجب محافظت از پروستات می‌گردد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعضی از تحقیقات کلینیکی نشان داده‌اند که غذاهای سویا موجب جلوگیری از رشد سرطان پروستات می‌گردد. بعضی از تحقیقات نشان می‌دهد که حتی مصرف روزانه یک لیوان شیر سویا ممکن است برای محافظت از پروستات کافی باشد. بنا به تحقیقات دانشگاه لوما لیندا، مردانی که روزانه از شیر سویا استفاده می‌کرده‌اند 70 درصد کمتر در معرض سرطان پروستات قرار داشته‌اند. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;خواصه بيشتريم دارههههههههه که براتون خواهم گفت&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://vahid8406.persianblog.ir/post/69</link>
      <author>vahid hosseini</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=294170&amp;postID=4889235</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-294170.post-4889235</guid>
      <pubDate>Sun, 06 Aug 2006 14:44:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff99&gt;ميان اين دشت پهناور ، سرو سرفراز تنها به جا مانده است .... نيزارهاي بلند به گردش خيمه زده و زير پايش از شكست خاك پاك كه زماني آدمي را از آن مي گرفتند و مي‌سرشتند مرداب چشم باز كرده است .....و درختهاي شوكران ،‌ بي امان ريشه مي دوانند ، ‌بي پروا ! بي حيا ...پيراسته به لبخندهاي دروغين ، همچنان مصمصم ... و درخت با خود انديشه مي كند ...آي تبرزن كجايي كه مرا ذلت ، بيش از اين تاب نيايد ... بيا و تن مرا هيزم آتشهاي خشم مردمان كن ...! « آي ني زن كه ترا برده ست آواي ني دور از ره كجايي ... خانه‌ام ابريست اما ابر بارانش گرفتست ...! من كجاي زندگي ايستاد‌ه‌‌ام كه مرا نه ياراي سفر هست كه پاي بسته‌ام و نه شكيبايي ماندن .... ! مسموم شده است روح من ..... مرا گناه نشايد ... من زهر خورانيدن را نياموخته‌ام .... در مكتب من درس آزادگي به رهگذارن دادن آموخته شده است ... هر چه باداباد .... شعله سزاوارترست اندام مرا .... ويران كردن حتي لحظه‌اي هم از ذهن من عبور نكرده است .... آي ني زن .... ني ها به گرد من حلقه زدند ... بيا و از آنها ني بساز شايد كه همدم دلهاي سوخته باشد ... من قبول مي كنم براي همان دلها آتش فراهم كنم .... و درختهاي شوكران ! آي تبرزن .... من قبول مي‌كنم قانون مرگ را زيرا كه بيش ازاين توان شكيبايي نمانده ست .... سهيم شدن در كار ايشان است كنار ايستادن و نگاه كردن .... كجاست جرقه آتش ؟ ... كجاست ... خرمن برگ ...؟ كجاست دست ياري رسان تبرزن ؟ ............&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
      <link>http://vahid8406.persianblog.ir/post/68</link>
      <author>vahid hosseini</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=294170&amp;postID=4889234</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-294170.post-4889234</guid>
      <pubDate>Tue, 27 Jun 2006 17:51:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ccff&gt;&amp;nbsp;&lt;BR&gt;دیگر به خلوت لحظه‌هایم عاشقانه قدم نمی‌گذاری،&lt;BR&gt;دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی‌بینمت.&lt;BR&gt;سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام .&lt;BR&gt;من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ای؟!&lt;BR&gt;من نگاه ملتمسم را در این واژه ها&amp;nbsp; پر کرده ام که شاید ....&lt;BR&gt;دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است.&lt;BR&gt;&amp;nbsp;و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند .&lt;BR&gt;و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم&lt;BR&gt;نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی .&lt;BR&gt;تا به حال نوشته بودم ؟&lt;BR&gt;به گمانم نه !&lt;BR&gt;پس اینبار برایت می نویسم که :&lt;BR&gt;دست نوشته هایت سر خوشی را به قلبم هدیه می کنند .&lt;BR&gt;می‌خواهمت هنوز ؟؟؟&lt;BR&gt;گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند &lt;BR&gt;اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند.&lt;BR&gt;می‌خوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند.&lt;BR&gt;هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشه‌هایم بشوید.&lt;BR&gt;و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردند کافی است.&lt;BR&gt;به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که :&lt;BR&gt;دلتنگت شده ام به همین سادگی .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
      <link>http://vahid8406.persianblog.ir/post/67</link>
      <author>vahid hosseini</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=294170&amp;postID=4889233</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-294170.post-4889233</guid>
      <pubDate>Sat, 22 Apr 2006 18:11:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#66ffff&gt;مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;براي بار سوم در طويله باز شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!.. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
      <link>http://vahid8406.persianblog.ir/post/66</link>
      <author>vahid hosseini</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=294170&amp;postID=4889232</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-294170.post-4889232</guid>
      <pubDate>Sun, 02 Apr 2006 13:31:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#66ccff&gt;توی یه موزه ی معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود, مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بودند که مردم از راه های دورو نزدیک واسه دیدنش به اونجا می اومدن.&lt;BR&gt;و کسی نبود که اونو ببینه و لب به تحسین باز نکنه &lt;BR&gt;یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود؛ با مجسمه؛ شروع به حرف زدن کرد و گفت:&lt;BR&gt;"این؛ منصفانه نیست!&lt;BR&gt;چرا همه پا روی من می ذارن تا تورو تحسین کنن؟!&lt;BR&gt;مگه یادت نیست؟!&lt;BR&gt;ما هر دومون&amp;nbsp; توی یه معدن بودیم,مگه نه؟&lt;BR&gt;این عادلانه نیست!&lt;BR&gt;من خیلی شاکیم!"&lt;BR&gt;مجسمه لبخندی زد و آروم گفت:&lt;BR&gt;"یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه, چقدر سرسختی&amp;nbsp; و مقاومت کردی؟"&lt;BR&gt;سنگ پاسخ داد:&lt;BR&gt;"آره ؛آخه ابزارش به من آسیب میرسوند."&lt;BR&gt;آخه گمون کردم می خواد آزارم بده.&lt;BR&gt;آخه تحمل اون همه دردو رنج رو نداشتم."&lt;BR&gt;و مجسمه با همون آرامش و لبخند ملیح ادامه داد که:&lt;BR&gt;"ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه.&lt;BR&gt;به طور حتم بناست به یه شاهکار تبدیل بشم .&lt;BR&gt;به طور حتم در پی این رنج ؛گنجی هست.&lt;BR&gt;پس بهش گفتم :&lt;BR&gt;"هرچی میخوای ضربه بزن ؛بتراش و صیقل بده!"&lt;BR&gt;و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خریدم.&lt;BR&gt;و هر چی بیشتر می شدن؛بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم!&lt;BR&gt;پس امروز نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور می کنن."&lt;BR&gt;آره عزیز دلم!رنج و سختی ها هدایای خالق مهربون هستیه به من و تو .&lt;BR&gt;و یادمون باشه قراره اون قدر خوشگل بشیم که خودمون هم نمی تونیم از الان باور و تصور کنیم.&lt;BR&gt;پس بیا ازین به بعد به هر مسئله و مشکلی سلام کنیم و بگیم:"خوش اومدی"&lt;BR&gt;و از خودمون بپرسیم :&lt;BR&gt;"این بار اون لطیف بزرگ چه موهبت و هدیه ای برامون فرستاده؟"&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;BR&gt;&amp;nbsp;!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#66ccff&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#66ccff&gt;(&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style="FONT-SIZE: 22pt; mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#66ccff&gt;همیشه این گونه بوده است کسی را که خیلی دوست داری زود از دستش می دهی پیش از آنکه خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد و دور می شود .فکر می کردی تا آخرین روزهایی که زمین به دور خورشید می چرخد و خورشید از پشت کوهها سرک می کشد می توانی در کنارش باشی.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: right" align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style="FONT-SIZE: 22pt; mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#66ccff&gt;هنوز بعضی از حرفایت را به او نگفته بودی هنوزهمه لبخندهایت را به او نشان نداده بودی .همیشه اینگونه بوده است کسی که از دیدنش سیر نشده ای زود از دنیای تو می رود . وقتی به خود می آیی که او دور از تو در خیابانها است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: right" align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style="FONT-SIZE: 22pt; mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#66ccff&gt;&lt;SPAN style="mso-spacerun: yes"&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;فکر می کردی با او می توانی به همه باغها سر بزنی و خرده های نان را به مرغابی های تنها بدهی.هنوز روزهای زیادی باید با او به تماشای موج ها می رفتی .هنوز ساعتهای صمیمانه ای باید با او اشک می ریختی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: right" align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style="FONT-SIZE: 22pt; mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#66ccff&gt;همیشه اینگونه بوده است وقتی دور و برت پر است از نیلوفرهای پر پرخوابهای رویا و آینده های بی تاب وقتی از هرروزی بیشتر به او نیاز داری ناباورانه او را در کنارت نمی بینی .فکر می کردی دست در دست او خنده کنان به آنسوی نرده های آسمان خواهی رفت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: right" align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style="FONT-SIZE: 22pt; mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#66ccff&gt;هنوز پیراهن خوشبختی را کاملا بر تن نکرده بودی هنوز ترانه های عاشقی را با او تا آخر نخوانده بودی .همیشه اینگونه بوده است او که میرود برای همیشه می رود.آنقدر تنها می شوی که نام روزها را فراموش می کنی از عقربه های ساعت می گریزی و هیچ فرشته ای به خوابت نمی آید احساس می کنی به دره ای تهی از باران سقوط کرده ای""&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: right" align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style="FONT-SIZE: 22pt; mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#66ccff&gt;راستی اگر او هنوز نرفته است.اگر هنوز باد همه شمع هایت را خاموش نکرده است اگر هنوز می توانی برایش یک استکان چای بریزی و غزلی از حافظ برایش بخوانی قدر تک تک نفس هایش را بدان و به رشته ای که می خواهد او را از زمین بگیرد و به آسمان ببرد بگو:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: center" align=center&gt;&lt;I&gt;&lt;U&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style="FONT-SIZE: 22pt; mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#66ccff&gt;تو را به صدای گنجشکها و بوی خوش آرزوهام سوگند میدهم &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/U&gt;&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: center" align=center&gt;&lt;I&gt;&lt;U&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style="FONT-SIZE: 22pt; mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;FONT color=#66ccff size=2&gt;&lt;STRONG&gt;او را از من نگیرید )&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/U&gt;&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
      <link>http://vahid8406.persianblog.ir/post/65</link>
      <author>vahid hosseini</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=294170&amp;postID=4889231</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-294170.post-4889231</guid>
      <pubDate>Fri, 24 Feb 2006 09:48:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;DIV align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT color=#00ffff&gt;&lt;IMG alt="" hspace=1 src="http://www.movazi.com/images/pesaroneh/tarhepesaroneh2.jpg" align=middle vspace=1 border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT color=#00ffff&gt;همه مي پرسند « چرا شكسته دلت ؟ مثل آنكه تنهايي ؟ ... چقدر هم تنها !پاسخ يك دريا را در قطره نمي توان پيدا كرد ... و سخن هزاران سال را در لحظه نمي شود جستجو كرد .... حرفهاي ساده من چقدر در هزارتوي ذهن پيچيده مي شود ؟ مگر ساده تر از اين هم مي توان صحبت كرد ؟‌! من از قله نمي آيم ... دره هم جاي من نيست ... من شهسوار عشقم و عشق همراه باد هميشه فرار مي كند... جاده ترك برداشته است از استواري من ... من كوله بار خويش را بسته ام&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
      <link>http://vahid8406.persianblog.ir/post/64</link>
      <author>vahid hosseini</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=294170&amp;postID=4889230</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-294170.post-4889230</guid>
      <pubDate>Sat, 11 Feb 2006 14:17:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style="FONT-SIZE: 9pt; COLOR: rgb(0,31,62); FONT-FAMILY: Tahoma"&gt;&lt;FONT color=#66ccff&gt;فکر می کردم به صدای تولد&lt;BR&gt;&amp;nbsp;تولد هر چيزی يک صدای خاص دارد&lt;BR&gt;&amp;nbsp;تولد يک جوجه اردک , تولد يک جوانه گندم , تولد يک نوزاد&lt;BR&gt;&amp;nbsp;گاهی اوقات با گوش می توان شنيدش &lt;BR&gt;&amp;nbsp;گاهی وقت ها با چشم &lt;BR&gt;&amp;nbsp;و گاهی هم با هيچکدام&lt;BR&gt;&amp;nbsp;خيلی وقت ها به اين فکر می کنم که &lt;BR&gt;&amp;nbsp;صدای تولد عشق را چگونه می شود شنيد يا ديد و يا ... چشيد &lt;BR&gt;&amp;nbsp;در تصورات من صدای تولد عشق به صدای تولد يک پروانه شبيه است &lt;BR&gt;&amp;nbsp;کرمی پروانه می شود &amp;nbsp;&lt;BR&gt;&amp;nbsp;آسمان را در می نوردد &lt;BR&gt;&amp;nbsp;و خود را به روشنايي می رساند&lt;BR&gt;&amp;nbsp;هر چقدر داغ , هرچقدر دور &lt;BR&gt;&amp;nbsp;شايد بميرد , ملالی نيست برايش&lt;BR&gt;&amp;nbsp;و آدمی عاشق می شود&lt;BR&gt;&amp;nbsp;همه داشته هايش را در می نوردد&lt;BR&gt;&amp;nbsp;رها می شود و خود را به نور , به معشوقه اش می رساند&lt;BR&gt;&amp;nbsp;هر چقدر سرد , هر چقدر دور&lt;BR&gt;&amp;nbsp;شايد بميرد , ملالی نيست برايش&lt;BR&gt;&amp;nbsp;يادم می ماند , صدای تولد يک پروانه از عمق يک پيله تاريک به گوش می رسد&lt;BR&gt;&amp;nbsp;و يادم می ماند &lt;BR&gt;&amp;nbsp;صدای تولد يک عشق هم , شايد , از عمق تاريکی های من&lt;BR&gt;&amp;nbsp;از عمق پيله تنهايي های من&lt;BR&gt;&amp;nbsp;اگر تلاشی برای رستن از آن باشد ، به گوش خواهد رسيد&lt;/FONT&gt;&lt;A style="TEXT-DECORATION: none" href="http://us.f539.mail.yahoo.com/ym/از&amp;#39;&gt;http://www.avayeno.com/taranehha.php" target=_blank&gt;&lt;FONT color=#66ccff&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
      <link>http://vahid8406.persianblog.ir/post/63</link>
      <author>vahid hosseini</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=294170&amp;postID=4889229</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-294170.post-4889229</guid>
      <pubDate>Tue, 07 Feb 2006 18:28:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;DIV align=justify&gt;&lt;FONT color=#0099ff size=4&gt;&lt;IMG alt="" hspace=1 src="http://thumbs.photo.net/photo/2926627-sm.jpg" align=middle vspace=1 border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;FONT color=#0099ff size=4&gt;از اصطكاك طولاني زندگيم خسته ام ... احساس مي كنم دستي در باد رهاست ... چشمي به در روبرو منتظر است ...نمي دانم اين در كجاست و نميبينم اين دست را .. ... جستجو مي كنم اما نمي يابم اين پله پرواز را &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;FONT color=#0099ff size=4&gt;شعله آرزو درون من فسرد ه است و من زورقي به گل نشسته ام .. آتشكده اي خاموش شعله اي هميشه در باد وحشي رها ....آزرده از دست خشن باد .. من صدا مي زنم و صداي من در باد گم مي شود ... زنگوله اي به در آويخته در باد ... همواره مي كوبد&amp;nbsp;: من سايه گذران عمر بيحاصل توام .. اي دريغ از تو اگر كام نگيري از بهار! كاشكي زودتر زورق خود را به ساحل افكنده بودم .. كاشكي ... ! روزهاي زيادي گذشته است و نهنگها كنار&amp;nbsp;قايق من خودكشي كرده اند ....نمي دانم كدام روز هفته بود كه قاصدكي در نسيم در دستان خشك من لغزيد .. به او گفتم قاصدك دلت تردتر از برگ گل بنفشه هم كه باشد اميدوار باش ... و قاصدك دست مرا سفت در آغوش گرفت !&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
      <link>http://vahid8406.persianblog.ir/post/62</link>
      <author>vahid hosseini</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=294170&amp;postID=4889228</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-294170.post-4889228</guid>
      <pubDate>Sun, 15 Jan 2006 11:35:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;DIV class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"&gt;&lt;FONT color=#ff0033&gt;&lt;SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 16pt; FONT-FAMILY: &amp;#39;B Vahid&amp;#39;; mso-bidi-language: FA"&gt;خاطره شدن ... همين كه لبخند حتي محزوني بر غنچه لبي بكاري البته خيالي دلكش است ...باد مي وزد و من هيچ خاطره اي به ياد ندارم ! نمي دانم سايه خيال است اين ، يا موهوم يك فكر پريشان كه مرا اينچنين به ديواري كه پشت ندارد مزبوحانه ميخكوب كرده است! ... تحميل يك بيخوابي طولاني به پلكهاي جستجوگر خواب ... دلم آرامش دريا را صدا مي زند هم اكنون ... نمي دانم اين « خيال شبه وار سايه رنگ » چيست ؟ ...كه مدتي مديد غبار اندود نموده است دلم را ... و يا اين سخنهاي آشفته چيست كه دوره كرده است انديشه مرا .....ته يك بطري خالي كه بر امواج آرام دريا شناور است همان خود خود « من » است .... من شناورم ... غوطه ورم ... خالي .... پريشان ... در تكاپو .... نگران .... بي اميد به دستي گشاده كه مرا از آب دريا برگيرد ... گاهي خود را كودكي احساس مي كنم كه درون صندوقچه اي شناور تشنه دست گشاده اي است ... ولي به زودي در مي يابم كه اصولا دستي در كار نيست و من يك « خويشتن » برهنه در آغوش كودكي خود هستم ! باد را دوست ندارم .... از كودكي دوست نداشتم ... &lt;SPAN style="mso-spacerun: yes"&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style="mso-spacerun: yes"&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style="FONT-SIZE: 16pt; mso-bidi-language: FA; mso-bidi-font-family: &amp;#39;B Vahid&amp;#39;"&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
      <link>http://vahid8406.persianblog.ir/post/61</link>
      <author>vahid hosseini</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=294170&amp;postID=4889227</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-294170.post-4889227</guid>
      <pubDate>Sat, 24 Dec 2005 11:30:00 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
