خواب ديدم در ساحل با خدا قدم ميزنم . بر پهنه ای از اسمان صحنه هايی از زندگی ام برق زد .
در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن ديدم . يکی متعلق به من و ديگری متعلق به خدا .
وقتی اخرين صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم . متوجه شدم که چندين بار در طول مسير زندگی ام فقط يک جفت جای پا روی شن بوده است .
همچنين متوجه شدم که اين در سخت ترين و غمگين ترين دوران زندگی ام بوده است. اين واقعا برايم ناراحت کننده بود و درباره اش از خداسوال کردم :
خدايا تو گفتی اگر به دنبال تو بيايم در تمام راه با من خواهی بود . ولی ديدم که در سخت ترين دوران زندگيم فقط يک جفت جای پا وجود داشت. نمی فهمم چرا هنگامی که بيش از هر زمان ديگر به تو نياز داشتم مرا تنها گذاشتی .
خدا پاسخ داد : بنده بسيار عزيزم من در کنارت هستم و هرگز تنهايت نخواهم گذاشت .
اگر در ازمون ها و رنج ها فقط يک جفت جای پا ديدی. زمانی بود که تو را در اغوشم حمل ميکردم.
خدا پاسخ داد : بنده بسيار عزيزم من در کنارت هستم و هرگز تنهايت نخواهم گذاشت .
اگر در ازمون ها و رنج ها فقط يک جفت جای پا ديدی. زمانی بود که تو را در اغوشم حمل ميکردم
بالاترین لذت در زندگی اینست که علیرغم مشکلات خودتان ، سعی کنید دیگران را شاد کنید
....شادی اگر تقسیم شود دوبرابر می شود...
اگر می خواهید خود را ثروتمند احساس کنید ، کافیست تمام نعمتهایتان را ، که با پول نمی توان خرید،بشمارید. زمان حال یک هدیه است. پس قدر این هدیه را بدانید.
انسانها سخنان شما را فراموش می کنند.
انسانها عمل شما را فراموش می کنند.
اما آنها هیچگاه فراموش نمی کنند که شما چه احساسی را برایشان به وجود آورده اید.
به یاد داشته باشید: زندگی شمارش نفس های ما نیست، بلکه شمارش لحظاتی است که این نفس ها را می سازند
شیر سویا یک نوشیدنی خوشمزه و مقوی است که از دانه های لوبیای سویا ساخته می شود ، اگر چه این شیر از گاو گرفته نمی شود ولی آن را شیر می نامیم چرا که مثل شیر سفید رنگ و بافت آن مثل شیر است
در خیلی مواقع شیر سویا به جای شیر به کار برده می شود. این شیر می تواند به تنهایی به عنوان یک نوشیدنی مقوی و سلامتی بخش به کار رود و یا در صبحانه مصرف گردد و یا حتی با کیک و یا غذاهای دیگر مصرف شود
اگر شما به لاکتوز حساس هستید به احتمال قریب به یقین پزشک شما شیر سویا را به جای شیر حیوانی توصیه خواهد کرد و اگر هم به لاکتوز حساس نیستید این شیر همچنان می تواند نوشیدنی سلامتی آور و محبوب شما باشد
شیر سویا حاوی ویتامین ها و مواد معدنی بسیاری است که بدن شما به آن ها نیاز دارد. همینطور شامل مواد مغذی به نام ایزوفلاون می باشد که دانشمندان معتقدند از بعضی از انواع سرطان جلوگیری می نماید
تصور می کنید برای آزمایش شیر سویا هنوز هم به دلایل دیگری نیاز داشته باشد
تحقیقات در مورد خواص سویا و تاثیرات مثبت آن بر روی سیستم قلب در سال 1909 شروع شد. دانشمندان روسی با این فرض که پروتئین سبزیجات میتواند موجب کاهش بیماریهای انسداد شریانهای قلبی شود تحقیقات را به پیش بردند.
در سال 1967 رابرت هاجز (Robert Hodges) در دانشکده پزشکی دانشگاه آیووا مطالعهای در زمینه دانه سویا و کلسترول را آغاز کرد و در نهایت کاهش قابل توجه کلسترول بعد از چهار هفته را گزارش نمود.
جالب است که در 20 سال گذشته بنیاد ملی قلب در ایتالیا پروتئین سویا را به صورت رایگان در اختیار پزشکانی قرار میدهد که بیماران قلبی با کلسترول بالا را مداوا میکنند.
تحلیلهای پایه که توسظ دکتر جیمز آندرسون و همکارانش در مورد تاثیر پروتئین سویا و کاهش کلسترول به انجام رسانید – که در ژورنال پزشکی نیوانگلند در سال 1995 به چاپ رسید – یافتههای جالب بسیاری را به نمایش گذارد و بسیاری از دستاندرکاران بهداشت در پرتو این تحقیقات به دانه سویا نگاهی جدید انداختند.
نگارندگان این تحقیق نتیجه گرفتند که از 38 مطالعه کلینیکی در مورد مصرف پروتئین دانه سویا و چربی خون در نوع انسان 34 مورد کاهش کلسترول را هنگام جایگزینی رژیم پروتئینی حیوانی با پروتئین سویا نشان میدهد چنانکه مصرف سویا در رژیم غذایی 13 درصد میزان کلسترول و 3/9 درصد کلسترول LDL را کاهش میدهد که به مفهوم 50 درصد کاهش خطر حملات قلبی است. میزان متوسط مصرف در این مطالعات 47 گرم پروتئین سویا در روز بود که مقدار نسبتا زیادی است که میتوان برای دستیابی به حدود این میزان از نوشیدنیهای سویا یا آرد آن استفاده نمود.
پروتئن سویا نشان داده که سطح تریگلیسیرید را همزمان با حفظ میزان کلسترول HDL پائین میآورد.
بسیاری از ترکیبات سویا خواص ضد سرطانی دارند. به ویژه فعالیت آنتی اکسیدانهای موجود این اجزا را باید مد نظر قرار داد.
محققین با جداسازی دو ایزوفلاون به نامهای جنیسیتین و دیادزین تحقیقاتی در مورد خواص پیشگیری و درمانی این ترکیبات را به پیش میبرند. سرطانهای هورمونی مانند سینه و پروستات کاملا به رژیم غذایی سویا عکسالعمل نشان دادهاند و تحقیقات در مورد تاثیر رژیم سویا بر انواع دیگر سرطان همچنان ادامه دارد.
در واقع بعضی از دانشمندان علم پزشکی اعتقاد دارند که کم بودن سرطانهای مختلف در شرق آسیا نتیجه مستقیم مصرف سویا در این جوامع است. وجود جنیسیتین در سویا عاملی است برای :
- جلوگیری از رشد سلولهای سرطانی.
- نرسیدن خون به غدد سرطانی.
- افزایش کارآیی داروهای ضد سرطان.
- جلوگیری از تخریب سلول توسط رادیکالهای آزاد.
غذاهای سویا موجب محافظت از پروستات میگردد:
بعضی از تحقیقات کلینیکی نشان دادهاند که غذاهای سویا موجب جلوگیری از رشد سرطان پروستات میگردد. بعضی از تحقیقات نشان میدهد که حتی مصرف روزانه یک لیوان شیر سویا ممکن است برای محافظت از پروستات کافی باشد. بنا به تحقیقات دانشگاه لوما لیندا، مردانی که روزانه از شیر سویا استفاده میکردهاند 70 درصد کمتر در معرض سرطان پروستات قرار داشتهاند.
خواصه بيشتريم دارههههههههه که براتون خواهم گفت
ميان اين دشت پهناور ، سرو سرفراز تنها به جا مانده است .... نيزارهاي بلند به گردش خيمه زده و زير پايش از شكست خاك پاك كه زماني آدمي را از آن مي گرفتند و ميسرشتند مرداب چشم باز كرده است .....و درختهاي شوكران ، بي امان ريشه مي دوانند ، بي پروا ! بي حيا ...پيراسته به لبخندهاي دروغين ، همچنان مصمصم ... و درخت با خود انديشه مي كند ...آي تبرزن كجايي كه مرا ذلت ، بيش از اين تاب نيايد ... بيا و تن مرا هيزم آتشهاي خشم مردمان كن ...! « آي ني زن كه ترا برده ست آواي ني دور از ره كجايي ... خانهام ابريست اما ابر بارانش گرفتست ...! من كجاي زندگي ايستادهام كه مرا نه ياراي سفر هست كه پاي بستهام و نه شكيبايي ماندن .... ! مسموم شده است روح من ..... مرا گناه نشايد ... من زهر خورانيدن را نياموختهام .... در مكتب من درس آزادگي به رهگذارن دادن آموخته شده است ... هر چه باداباد .... شعله سزاوارترست اندام مرا .... ويران كردن حتي لحظهاي هم از ذهن من عبور نكرده است .... آي ني زن .... ني ها به گرد من حلقه زدند ... بيا و از آنها ني بساز شايد كه همدم دلهاي سوخته باشد ... من قبول مي كنم براي همان دلها آتش فراهم كنم .... و درختهاي شوكران ! آي تبرزن .... من قبول ميكنم قانون مرگ را زيرا كه بيش ازاين توان شكيبايي نمانده ست .... سهيم شدن در كار ايشان است كنار ايستادن و نگاه كردن .... كجاست جرقه آتش ؟ ... كجاست ... خرمن برگ ...؟ كجاست دست ياري رسان تبرزن ؟ ............
دیگر به خلوت لحظههایم عاشقانه قدم نمیگذاری،
دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمیبینمت.
سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام .
من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ای؟!
من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید ....
دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است.
و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند .
و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم
نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی .
تا به حال نوشته بودم ؟
به گمانم نه !
پس اینبار برایت می نویسم که :
دست نوشته هایت سر خوشی را به قلبم هدیه می کنند .
میخواهمت هنوز ؟؟؟
گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند
اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند.
میخوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند.
هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشههایم بشوید.
و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردند کافی است.
به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که :
دلتنگت شده ام به همین سادگی .
مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگينترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه.
براي بار سوم در طويله باز شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..
زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب
توی یه موزه ی معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود, مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بودند که مردم از راه های دورو نزدیک واسه دیدنش به اونجا می اومدن.
و کسی نبود که اونو ببینه و لب به تحسین باز نکنه
یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود؛ با مجسمه؛ شروع به حرف زدن کرد و گفت:
"این؛ منصفانه نیست!
چرا همه پا روی من می ذارن تا تورو تحسین کنن؟!
مگه یادت نیست؟!
ما هر دومون توی یه معدن بودیم,مگه نه؟
این عادلانه نیست!
من خیلی شاکیم!"
مجسمه لبخندی زد و آروم گفت:
"یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه, چقدر سرسختی و مقاومت کردی؟"
سنگ پاسخ داد:
"آره ؛آخه ابزارش به من آسیب میرسوند."
آخه گمون کردم می خواد آزارم بده.
آخه تحمل اون همه دردو رنج رو نداشتم."
و مجسمه با همون آرامش و لبخند ملیح ادامه داد که:
"ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه.
به طور حتم بناست به یه شاهکار تبدیل بشم .
به طور حتم در پی این رنج ؛گنجی هست.
پس بهش گفتم :
"هرچی میخوای ضربه بزن ؛بتراش و صیقل بده!"
و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خریدم.
و هر چی بیشتر می شدن؛بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم!
پس امروز نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور می کنن."
آره عزیز دلم!رنج و سختی ها هدایای خالق مهربون هستیه به من و تو .
و یادمون باشه قراره اون قدر خوشگل بشیم که خودمون هم نمی تونیم از الان باور و تصور کنیم.
پس بیا ازین به بعد به هر مسئله و مشکلی سلام کنیم و بگیم:"خوش اومدی"
و از خودمون بپرسیم :
"این بار اون لطیف بزرگ چه موهبت و هدیه ای برامون فرستاده؟"
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
(همیشه این گونه بوده است کسی را که خیلی دوست داری زود از دستش می دهی پیش از آنکه خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد و دور می شود .فکر می کردی تا آخرین روزهایی که زمین به دور خورشید می چرخد و خورشید از پشت کوهها سرک می کشد می توانی در کنارش باشی.
هنوز بعضی از حرفایت را به او نگفته بودی هنوزهمه لبخندهایت را به او نشان نداده بودی .همیشه اینگونه بوده است کسی که از دیدنش سیر نشده ای زود از دنیای تو می رود . وقتی به خود می آیی که او دور از تو در خیابانها است.
فکر می کردی با او می توانی به همه باغها سر بزنی و خرده های نان را به مرغابی های تنها بدهی.هنوز روزهای زیادی باید با او به تماشای موج ها می رفتی .هنوز ساعتهای صمیمانه ای باید با او اشک می ریختی.
همیشه اینگونه بوده است وقتی دور و برت پر است از نیلوفرهای پر پرخوابهای رویا و آینده های بی تاب وقتی از هرروزی بیشتر به او نیاز داری ناباورانه او را در کنارت نمی بینی .فکر می کردی دست در دست او خنده کنان به آنسوی نرده های آسمان خواهی رفت.
هنوز پیراهن خوشبختی را کاملا بر تن نکرده بودی هنوز ترانه های عاشقی را با او تا آخر نخوانده بودی .همیشه اینگونه بوده است او که میرود برای همیشه می رود.آنقدر تنها می شوی که نام روزها را فراموش می کنی از عقربه های ساعت می گریزی و هیچ فرشته ای به خوابت نمی آید احساس می کنی به دره ای تهی از باران سقوط کرده ای""
راستی اگر او هنوز نرفته است.اگر هنوز باد همه شمع هایت را خاموش نکرده است اگر هنوز می توانی برایش یک استکان چای بریزی و غزلی از حافظ برایش بخوانی قدر تک تک نفس هایش را بدان و به رشته ای که می خواهد او را از زمین بگیرد و به آسمان ببرد بگو:
تو را به صدای گنجشکها و بوی خوش آرزوهام سوگند میدهم
او را از من نگیرید )

فکر می کردم به صدای تولد
تولد هر چيزی يک صدای خاص دارد
تولد يک جوجه اردک , تولد يک جوانه گندم , تولد يک نوزاد
گاهی اوقات با گوش می توان شنيدش
گاهی وقت ها با چشم
و گاهی هم با هيچکدام
خيلی وقت ها به اين فکر می کنم که
صدای تولد عشق را چگونه می شود شنيد يا ديد و يا ... چشيد
در تصورات من صدای تولد عشق به صدای تولد يک پروانه شبيه است
کرمی پروانه می شود
آسمان را در می نوردد
و خود را به روشنايي می رساند
هر چقدر داغ , هرچقدر دور
شايد بميرد , ملالی نيست برايش
و آدمی عاشق می شود
همه داشته هايش را در می نوردد
رها می شود و خود را به نور , به معشوقه اش می رساند
هر چقدر سرد , هر چقدر دور
شايد بميرد , ملالی نيست برايش
يادم می ماند , صدای تولد يک پروانه از عمق يک پيله تاريک به گوش می رسد
و يادم می ماند
صدای تولد يک عشق هم , شايد , از عمق تاريکی های من
از عمق پيله تنهايي های من
اگر تلاشی برای رستن از آن باشد ، به گوش خواهد رسيد

از زندگی ، از اینهمه تکرار خسته ام...
سرم مثل کوه شده است
کوه اگر بخواهد کوه نباشد....
اگر بخواهم سری نداشته باشم
ناظم حکمت با تو هم عقیده ام
می خواهم سرم را برای یک هفته ، یا بیشتر،
- حتما بیشتر –
در گنجه ای بگذارم
اما من مثل تو ، به جای آن چنار نمی کارم.
هیچ نمی خواهم
آدم بی سر... دلم می خواست اینهمه مو را از سرم بتراشم...
کاش می توانستم
خدا !!!
چرا انسان بی بند نیافریدی ؟!
انسان آزاد...
رویاهایی هم دارم...
سرم را بتراشم و با سری برهنه در خیابان بدوم...
سرم را ببرم
سرم را در دست بگیرم و در خیابان ها بدوم...
خدا... چرا انسان آزاد نیافریدی؟
انسان آزاد...
همیشه بندی هست...
از همان ابتدا... بند ناف...
مادر، پدر ، معلم ، همسر ، دوستان ، آشنایان ، همسایه ها، مردمان نازنین کوچه و خیابان...
بلند نخند...داد نزن...با خودت حرف نزن...مودب باش...
سرم پر از کابوس های ندیده است...
می بینمشان..حتما... حتی شاید در بیداری...
سرم مثل کوه است...کوه اگر نخواهد کوه باشد...
آسمانی دیدم در گل فرورفته... آسمانی گلی...آسمانی بی چرخش... گنبد دوار،
افسانه بود..
ای فسانه...فسانه...فسانه...
با افسانه ها متولد شدیم... بچه گی کردیم... بزرگمان کردند... و باز با افسانه ها بچه می شویم و می میریم...
زال نبودم که فرزند خوانده سیمرغ شوم...
رستم نبودم که طعمه چاه نابرادر شوم...
سهراب نبودم که به دست پدرم کشته شوم...
سودابه نبودم که عاشق سیاوش شوم...
سیاوش نبودم و از آتش نگذشتم...
من آسمانی بودم در گل نشسته...
کجاست حبل الهی؟؟؟
چنگ می زنم در هوا...
نومیدانه تکیه گاهی می جویم در فضایی که بی رحمانه تهی ست ، به گفته شاملو...
می نویسم در تاریکی ..خطوط را نمی بینم..
شاید جوهر خودکارم تمام شده باشد..
شاید فقط ردی می گذارم و می روم...
ردی نیست..اثری نیست... جای پایی هرگز...
من امپراطوری خطوط را بر پا کرده ام... از خط میخی... تا شکسته نستعلیق..
نقطه ها را نمی بینم.. چه خوب...
از بی نهایت همین سه نقطه می ترسم...
از نمی دانم ها و باید بدانم ها...
بدانم چه بشود؟؟!!
آیه های تزویر... دروغ... نفرت... باز متنفر شده ام...
این درد کهنه باز به قلبم چنگ می زند...
باز می ترسم و باز نفرین می کنم...
آدمیان ، گاهی ، رنج آدمیانند...
با سرم چه کنم ؟؟؟
بند نافم پیچیده دور گردنم... مرا بیرون نکشید.. دارم خفه می شوم...
دکترهای بی شعور!! قتل من به گردن شماست...
ضربه های متوالی بر پشتم...
نه من کوتاه نمی آیم...
می خواهم مرده بمانم...
آه... گریه ام را در آوردید...
نور این اتاق ، چشمانم را می زند...
من از تاریکی می آیم...
من از مجاورت سایه ها می آیم، و هرگز نخواهم پرسید کجاست آفتاب؟!
بند نافم را بریدید... ممنون!!!! آ زاد شدم !!!
نه !!!!؟؟؟؟؟!!!!!؟؟؟؟!!!!
این نهایت بی رحمی ست...
هزار بند... هزار هزاران بند دیگر دارد روحم را می بندد...
اگر پای روح من کفش نخواهد باید چه کند ؟؟؟؟
آنهم کفش بند دار ...
با گره کور...
رهایم کنید....................................
ستاره خوشبختی من !
هوا تاريك بود.....
انعكاس نور ماه و شكست امواج ديدني بود...
صداي دريا و سردي ماسه ها آرامش عجيبي به دخترك ميداد.
سكوت بود....
دخترك سرش را روي شانه پسرك گذاشت...
بازهم سكوت بود....
پسرك ,دخترك را در آغوش كشيد و به چشمانش خيره شد....
و بازهم سكوت....
اشك در چشمانشان ميهمان شد....
دخترك از جا برخاست و به سمت دريا رفت...
به آسمان نگريست ...
به دنبال ستاره اش گشت ولي او را نيافت...
وقتي به طرف پسرك برگشت فقط يك ستاره در آنجا بود...
از آسمان صدايي آمد...
آري خدا بود !
به دخترك گفت: " ستاره تو همان پسركي بود كه دوستش ميداشتي !"
دخترك گريان گفت :" من پسرك را ميخواهم نه يك ستاره. "
خدا گفت: "من اينكار را كردم تا توارزش پسرك را بداني"
دخترك در كنار ساحل نشست و گريست....
صداي قدمهايي را شنيد...
وقتي به پشت سرش نگريست پسرك را ديد....
به آغوش پسرك پناه برد و گريست !
دخترک وجودش را به قلب پسرک هديه داده بود....
حتی ستاره بختش را !
بی سرنوشت ....
هميشه فکر ميکردم آدما چيزايی رو که براشون باارزشه دوست دارند....
فکر ميکردم دوست داشتن فقط يه کلمه نيست..وسيله ای برای بيان احساس ..
فکر ميکردم عشق بی حد و مرزه....
فکر ميکردم عاشقی فقط به حرف نيست به عمله.....
فکر ميکردم يه عاشق هيچ وقت کم نمياره....
فکر ميکردم هنوزم عشق و عاشقی خريدار داره.....
فکر ميکردم ميشه با عشق انقلاب کرد.....
حالا ميگم اگه عاشق بشی باختی....
اصلا همه آدما جايزالخطا هستن .... منم يکی از اونا.....
در انبساط ذهن خويش نرم ، نرم انديشه رهايي را تجربه ميكنم و خدا در همين نزديكيهاست .... سوختن كلام در خاكستر شعر و به آتش كشيدن خويش در گلاويزي هوس با عشق !..... نمي دانم اين رسم مردگيست يا رسم زندگاني ؟! شعر....عشق.....هوس.....اضطراب... چه كسي مي داند كداميك از ما توانايي اين انفكاك را خواهد داشت ؟ زيبايي معناي خاص خود را دارد .... زيبايي را انكار نمي كنم .... من و دل و تو و عشق و شعر و هوس به ابتداي جاده دعوت شديم ... بار اين امانت سنگين را تو به دوش خواهي گرفت يا من بگيرم ؟... من از روز اول گفته بودم كه تمام تمام ذهن خويش را شستم و ترا از بين خاكستر حرفهاي مبتذل روزمره جدا كردم .... و براي دلت ، براي دلم خانه اي آن بالا بالاها ، نزديك قله ، همانجايي كه عقاب منزل داشت ، خريدم .... عقاب را مي گويم ... جغد روياهاي بر باد رفته را نگفتم ... حواست هست؟.... بار اين امانت سنگين به دوش من سنگين است .... انگار كه امتداد يك سكوت ملايم دايره ذهن مرا در خويش فرو برده و من مات ترين مهره اين شطرنج خيالي شده ام ... سبكبال بودم با تو ... رهايي را نشانم دادي و در آزادي به رويم گشوده شد ..... عجيب است ذهن سنگ شده من همچنان روزهاي اول ترا شيشه اي مي پندارد و من ترا انكار نخواهم كرد ... جاده پرالتهابترين شعر من است .... شناختي مرا ؟ نمي دانم ؟! .... بستر انديشه ات را زلال كن ... ته آن دريچه اي كه نشانت داده بودم مرا خواهي يافت : سبك ... بي انتها ... بي هوس .... ملايم .... خواهان و آزاده و اسير به اسارت زنجير نجابت ! من همانم كه ديدي .... تازه ترين روزهاي هر صبح را به انتظار كبوتر خواهم بود آزاد و رها ! از انفكاك واژه هايي چون عشق ... هوس ... اضطراب و شعر ... عروسك شدن در طاقچه عادت را نخواسته و فرا نگرفته از ياد برده ام .... سرسپرده خود مجنون است ......اگر لايق نابترين عشق خدايي باشم مرا از ياد نخواهي برد و آزادي خويش را بي ادعا با من تقسيم خواهي كرد ......
میوه
وقتی زن به مرد گفت: «مدتهاست بچه ها میوه نخورده اند، مرد بی آنکه پولی داشته باشد فوری لباس پوشید و گفت: «میوه چی چی میخواهید» و از خانه بیرون زد و تا نزدیکی میوه فروشی رفت و برگشت و به زن گفت: «میوه فروشی بسته بود.»
مسابقه
در جنگل بکری آهویی و لاک پشتی مسابقه دو دادند. قرار بود دویست متر را بدوند. آهو دائما میگفت: من آهو هستم. حتما برنده میشوم. لاک پشت میگفت: من فقط سعی خودم را میکنم، اگرچه آهو تندتر از من میدود. اما آهو به بردش مطمئن بود و چنان که گفتیم خیلی هم مغرور بود و به محضی که مسابقه شروع شد مثل باد رفت و به آخر خط رسید و برنده شد.
سؤال: آیا شما فکر میکنید کسی که مغرور است همیشه میبازد؟
انصراف
آدم فقیری تصمیم گرفت یک خانه کوچک بخرد. پولش را نداشت، منصرف شد. تصیم گرفت یک اتومبیل بخرد. پولش را نداشت، منصرف شد. تصمیم گرفت یک مسافرت برود. پولش را نداشت، منصرف شد... تصمیم گرفت به سر و وضعش برسد. پولش را نداشت، منصرف شد. تصمیم گرفت خوب باشد. دیگر عادتش شده بود. دست در جیب خالی اش کرد و منصرف شد.
نردبان
روزی که نردبان اختراع شد خر و اسب و یابو به زرافه گفتند: روی گردنت یک غده است. هرچه زرافه نگاه کرد چیزی ندید، اما آن قدر گفتند و گفتند که زرافه رفت و عمل کرد و گردنش کوتاه شد و بعد برگهای بالای درختها که مال زرافه بود بدون استفاده ماند تا خر و اسب و یابو با نردبان آمدند و برگها را خوردند.
مچاله
دختر زیبایی بود. پشت پنجره بود. او هم نگاه پسر میکرد. نگاهش که ادامه داشت پسر جرأت کرد. اشاره کرد که دختر بیرون بیاید. دختر لبخند زد. بعدا پسر فهمید چه لبخند تلخی است. نگاه هم میکردند. پسر این پا و آن پا کرد. سه بار تا سر کوچه رفت و برگشت. باز با دست اشاره کرد که دختر بیرون بیاید. صورت دختر گرد و معصومانه بود. کاغذ مچاله شده ای را از پنجره بیرون انداخت. رویش نوشته شده بود: «نمیتوانم، من فلج هستم.»
بگذار آسمان ، آنگونه كه هست
در جذبه دو چشم تو، خود را بگسترد
بگذار تا كه ماه ، حتي به زير ابر ، در اين سياه شب
آرامشي به قلب سپيد توآورد
شايد كمي گذشت ، شايد تبسم در چشم روزگار ، شايد كه مشق صبر
تكليف رزگار نه چندان به كام ماست
بگذار زير و بم اين زمين سخت ، با پاي خسته تو ، گفتگو كند
تا "هو" توان به خاطر آينه هديه داد ، ديگر چه جاي آه
شايد قبول جهان ، آن چنان كه هست آغاز زندگي است
آنجا كه واژه ها ، به هياهو نشسته اند
شايد كه شاخه گلي از سكوت ناب ، آواز زندگي ست
بگذار اگر فاصله اي هست بين ما تا روز ماندگاري ديوار سرد قهر،
يك پنجره ، براي ديدن هم هديه آوريم
بگذار ، پيكر تب دار روزگار ، در بركه ي گذشت ، پاشويه اي كند
آنجا كه ناتوان كلام خسته ، به فرياد مي رسد
ديگرسكوت نقطه ي پايان گفتگوست
گاهي تحمل خاري درون دست
شيرين تر ازلطافت گل هاي زندگي است
بگذار تا به دشت جدايي در اين زمان ، باراني از طراوت بخشش ، سفر كند
بذري به دشت مهرباني هم هديه آوريم ، و آنگه بغل بغل تبسم تازه درو كنيم
وقتي كه شرم ، مي چكد از چشم خيس دوست
چشمان پرسش خود را تو بسته دار
لبخند مهربان تو در چشم شرمناك
يعني بيا ، دوباره تو را دوست دارمت
شايد كه سلام آغاز گفت گوست
شايد ، براي رسيدن به شهر عشق
اين اولين قدم
از خود گذشتن است
يک نيمکت کنار خيابان، دوتا سکوت...
اين زندگي کشيده به اين جا چرا؟ سکوت
من را نگاه کن به تو هم فکر ميکنم
پس فکر ميکند به خودش بي صدا سکوت
اين ماجراي تلخ خيابان و عشق هاست
يک روز سرد توي خيابان دو تا سکوت
هر يک شبيه آن يکي آبي ، بنفش، سرخ
ـ هرچند بود منشاء اين رنگ ها سکوت ـ
در هم قدم زدند و به هم فکر! فکر! فکر!
آخر رقم زدند سر آغاز را: سکوت!
يک ماه بعد: هردو به هم خو گرفته اند
چون کودکي به مادر و چون کوه؛ با سکوت
شش ماه بعد روي پل عابري بلند
ـ من دوست دارمت! مثلا تا کجا؟ سکوت
در روز هاي بعد يکي فکر ميکند:
ـ عشق اشتباه بوده وگر نه چرا سکوت؟
يکسال بعد: ما به هم اصلا نمي خوريم
يک نيمکت کنار خيابان دوتا سکوت
دريچه رو به نور كار خودش را كرد ! و باران باريدن گرفت ... كوير ذهن من تشنه يك بارش نرم بود...اكنون دريا كناره گرفته است ... و باد نرم نرم وزيدن مي گيرد ... بارانك من ! روزهاي زيادي چشم به آسمان ابري دوختم تا اينكه دريچه خويش را يافتم .... ماندگار!نمي دانم دريچه مرا به سوي خويش دعوت خواهد كرد ؟ دست مهربان يك دريچه مرا مي خواند ... همدلان وفادار .. رها شدن را از دريچه بايد آموخت ..... دوست دارم نور را .. سادگي را ... دريچه را و اميد را ... دريچه نويد اميد مي دهد .. ساده و بي ريا ... اهل عمل است و صادق .... كاش هميشه دريچه با من بماند... شاخه گل خويش را قاب مي كنم و به دريچه خيره مي شوم .. دريچه شاخه گل من تقديم به دست مهربان تو ....
من به توحيد اعتقادي شگرف دارم و مي دانم خدا يگانه است كه قلب مرا نرم آفريد و مجنونترين نوع مخلوقات نامم نهاد ! اين روزها احساس مي كنم كه تا پرتپش ترين دقايق اوج گرفته ام ... دلم آرام است و روحم صاف ... ذهنم بي كلام است و جاري و سيال ... مي داني روح من چرا بيقرار است ؟ « جستجو ... ! » روح من درخت مي خواهد ... دلم كوه .... و وجودم به استواري يك عقيده و استحكام يك تصميم نيازمند است ... به روزهاي واپسين امتداد نزديك مي شوم و من فهميدم كه رهايي زياد هم سخت نيست .... ! نمي دانم چه خواهد شد ... اصلا چه اهميتي دارد ؟ مهم رهائيست ! راه رهايي گذشت زمان است در ذهن خسته و تكيه دادن .. هيچ عجله نخواهم كرد .. براي يافتن يك دست مهربان هيچ شتاب نخواهم كرد زيرا كه رهايي را بيش از يك دست مهربان بسته به زنجير مي خواهم ... من دست مهربان آزاده اي را صدا مي زنم كه در زنداني ترين ثانيه ها بي وقفه براي دست پرخواهش من تلاش كند ، آزاد و رها ....

همیشه این گونه بوده است کسی را که خیلی دوست داری زود از دستش می دهی پیش از آنکه خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد و دور می شود .فکر می کردی تا آخرین روزهایی که زمین به دور خورشید می چرخد و خورشید از پشت کوهها سرک می کشد می توانی در کنارش باشی.
هنوز بعضی از حرفایت را به او نگفته بودی هنوزهمه لبخندهایت را به او نشان نداده بودی .همیشه اینگونه بوده است کسی که از دیدنش سیر نشده ای زود از دنیای تو می رود . وقتی به خود می آیی که او دور از تو در خیابانها است.
فکر می کردی با او می توانی به همه باغها سر بزنی و خرده های نان را به مرغابی های تنها بدهی.هنوز روزهای زیادی باید با او به تماشای موج ها می رفتی .هنوز ساعتهای صمیمانه ای باید با او اشک می ریختی.
همیشه اینگونه بوده است وقتی دور و برت پر است از نیلوفرهای پر پرخوابهای رویا و آینده های بی تاب وقتی از هرروزی بیشتر به او نیاز داری ناباورانه او را در کنارت نمی بینی .فکر می کردی دست در دست او خنده کنان به آنسوی نرده های آسمان خواهی رفت.
هنوز پیراهن خوشبختی را کاملا بر تن نکرده بودی هنوز ترانه های عاشقی را با او تا آخر نخوانده بودی .همیشه اینگونه بوده است او که میرود برای همیشه می رود.آنقدر تنها می شوی که نام روزها را فراموش می کنی از عقربه های ساعت می گریزی و هیچ فرشته ای به خوابت نمی آید احساس می کنی به دره ای تهی از باران سقوط کرده ای""
راستی اگر او هنوز نرفته است.اگر هنوز باد همه شمع هایت را خاموش نکرده است اگر هنوز می توانی برایش یک استکان چای بریزی و غزلی از حافظ برایش بخوانی قدر تک تک نفس هایش را بدان و به رشته ای که می خواهد او را از زمین بگیرد و به آسمان ببرد بگو:
تو را به صدای گنجشکها و بوی خوش آرزوهام سوگند میدهم
او را از من نگیرید
مشخصات زيست محيطي خانم هاي خاطرخواه:
خانمي که خاطر خواه شما بشه و واقعاً شما رو دوست داشته باشه اگه از ايل و تبار واتو واتو هاي اصيل باشه دست به اين کارا مي زنه:
سعي مي کنه ديدن شما لطمه اي به بقيه کاراش نزنه تا اونجايي که ممکنه به خاطر شما به دليل غيبت سر کلاساش يه درسش حذف بشه
اگه باهاش شوخي هاي بد بد و خودموني کنين همچين ضايعتون مي کنه اما دو دقيقه بعد خودش يه شوخي بدتر مي کنه و شما رو دچار سردرگمي مي کنه و گيجتون مي کنه
قشنگ ترين حرفي که ممکنه به شما بزنه اينه " مگه خودت خوار و مادر نداري؟
يه چيزي رو واسه شما خريده و بدون اينکه بهتون بگه اونو نشونتون مي ده و نظرتونو مي پرسه اگه خوشتون بياد مگه واسه بابام خريدم اما خوب ماله تو
تو فرهنگ لغت اين دختر يادگاري وجود نداره. اما شما مي تونيد اين کلمه رو به اين فرهنگ غني اضافه کنيد و در اصل اين يه فرصت طلايي واسه شماست
سعي مي کنه با کارايي که مي کنه صداي شما رو دربياره و اگه اين قدر احمق باشيد که اعتراض کنيد با چشماني معصوم پر از اشک (که يه برق شيطوني توشه) و لباي آويزون با گردني کج ازتون مي خواد که اونو همين طور که هست قبول کنيد
سعي مي کنه کمکتون کنه تا دوست دختراي جديدي پيدا کنيد که اگه تو اين دام بيفتيد هم اون و همه دختراي اطرافتون ، همه رو از دست دادين.(بچه ها مواظب باشين
در جمع دوستان شما رو "عزيزم" خطاب مي کنه و مثل يه مامان مواظب شماست که نکنه يه وقت يه چيزي بخواين اما تو خلوت خودتون به شما مي گه "اوي خره"
هيچ وقت حتي اگه در حال مردن هم باشه سراغتونو از کس ديگه نمي گيره مگر اينکه کاري جدا از دوستيتون با شما داشته باشه که در اون صورت حتي اگه زير سنگي که زير پاي يه فيل هستش قايم شده باشين مياد فيل رو فراري ميده و سنگ رو بر مي داره و بيرونت مياره و گوشت رو مي کشه
اگه يه وقت مسئله اي پيش بياد اصلا اين زحمت رو به خودش نمي ده که خودشو قاطي کنه يا واسه شما حرص بخوره يا از شما دفاع کنه اما تو خلوت خودش روزي چهار تا ديازپام مي خوره
اگه يه وقتي از دست شما ناراحت بشه به روتون نمياره و جوري رفتار مي کنه که انگار نه انگار.اما واي به حالتون اگه يه روزي اين آتشفشان فروان کنه. (انا لله و انا عليه راجعون)
هر وقت بهش احتياج داشته باشي کمکت مي کنه فجيع همه جوره. چون ديگه در اين مورد نمي تونه جلوي خودشو بگيره. (بابا ناسلامتي عاشقه ها)
يکسري جملات و کلمات جدي به شما مي گويد، مثلاً "اي کاش يکي پيدا مي شد من عاشقش بشم". اگه باهوش باشين مي فهميد اين موقع بايد چي کار کنيد.
اگه امکانش را داشته باشه به شما زنگ مي زنه که با شما صحبت کنه و واسه اين کارش هزار تا بهونه و دليل محکم پيدا مي کنه.
توي صورتت خيره مي شه اما يهو ميگه چرا موهات رو اين قدر کوتاه کردي؟ خيلي ضايع تابلوه!
وقتي با هم با دوستانتون هستيد، شاد و شنگول هستش، مي خنده و سعي مي کنه تو را هم بخندونه و شاد کنه. اما اگه تو يه مکان خلوت باشيد اگه از ديوار صدا در اومد از اونم صدا مي شنويد.
اگرامکانش باشه تا سر کلاس يا دم در خونه تو را تعقيب مي کنه بدون اينکه متوجه بشين.
اگه با هم هستين، احساس راحتي ميکني و دلت مي خواد بپري يه ماچ گنده و آبدار از لپاش بگيري. (اوووي چايي نخورده زود پسرخاله مي شي ها)
خيلي راحت دست تو رو ميگيره و راحتم ول مي کنه اما سعي نکن دست اون به زور تو دستات نگه داري که فکر مي کنه داره زندونيه تو مي شه و تو حکم يه زندون بان رو واسش پيدا مي کني.
برات نامه ميده يا ايميل مي فرسته و از کاراي ضايع که انجام داده يه داستان طنز برات مي نويسه تا تورو بخندونه. تمام اين کارا رو به اين دليل انجام مي ده که خودشو بهتر به تو بشناسونه.
اگر ازش بخواي که يک جايي برويد که او معمولاً نمي ره، يا ارش بخواي کاري انجام بده که معمولاً انجام نمي ده سرتون حسابي منت مي زاره اما تو دلش با دمش گردو مي شکنه. ( تو جون بخواه کيه که بده)
هيچ وقت و هرگز (تاکيد مي کنم) از کسي راجع به علاقه شما نسبت به خودش نمي پرسه
هيچ وقت و بازم هرگز دو ساعت آسمون ريسمون نبافين که ازش بپرسين شما رو دوست داره يا نه؟ يا دوستاتونو بفرستين جلو.هرگز. بهتر اين کارو تو يه جاي خلوت و بدون هيچ مقدمه اي ازش بپرسين البته ممکنه سک سکش بگيره.اما اگه همچين چيزي باشه فوراً و با پرويي تمام مي گه که عاشق شما شده خيلي خفن. البته اين کارم بهتره بعد از چند ماه يا حتي يک سال بعد از آشنايتون انجام بدين.البته بازم اگه خودتون اونو دوست دارين
و در آخر ، يک مرتبه حس مي کني که تازگي ها خيلي به شما بي محلي مي کنه و سعي مي کنه ازتون دوري کنه ولي شما دلت بيشتر براش تنگ مي شه. در اين صورت حتماً جفتتون تو دام هم افتاديد. مبارکه. شيريني ما يادتون نره
شگفتا وقتی که بود نمی دیدم ، وقتی می خواند نمی شنیدم....
وقتی دیدم که نبود...... وقتی شنیدم که نخواند.....!
چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد وزلال در برابرت می جوشد
و می نالد تشنه آتش باشی و نه آب و چشمه که خشکید ، چشمه که از
آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت و آتش کویر
را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش
بارید،تو تشنه آب گردی نه تشنه آب و بعد عمری
در گداختن غم نبودن کسی که تا بود از غم نبودن تو می گداخت....!
در امتداد بي سخن شب ، صداي پاي ثانيه ها در تكرارشان خاموش شد .
من ماندم و تو ...
ابتداي حضورت را لمس نكرده بودم ... اما بودنت را ستودم
حالا مي شد با تو شبم را رنگ كنم !
در سكوتمان با او سخن گفتيم
و در آرزويمان آرام خفتيم ...
هنوز من بودم و تو ... بدون هيچ ردپايي از ديشب يا هر شبي كه تو را نداشتم
فردا ...
دوباره من بودم و تو ...
تويي كه در پليدي لحظه ها مسخ شده بودي
اين بار هراس رفتنت را نداشتم ...بلكه مي خواستم راهي ات كنم و در آرزوي ردپايي تازه از تو چشم به فردا بدوزم ...
كه شايد بيايي و دوباره در من غرقم كني ...
آن وقت لحظه ها تورا با خود بردند و من آرزوي هرگز نديدنت را بدرقه ي راهت كردم!
...
كم كم صداي دويدنت را مي شنيدم ...
اينبار آمده بودي كه مستم كني
دست در دست هم مي دويديم ... و من همه ي دنيايم را در خنده هايت از ياد بردم
و آرام آرام در مستي تو غرق شدم
باز هم من بودم و تو ...
خسته از مستي كودكانه مان دستت را رها كردم
و تو رفتي و من در نفرت تلخ غفلت به دور شدنت خيره شدم ...
و دوباره در انتظار قدمهاي شبانه ات به عزلت نشستم ...
...
تو مي آمدي و مي رفتي ...
و هميشه من بودم و تو ...
و هميشه در انتظار تويي كه با تو ، بودنم را ستودم ...
و در انتظار
تا دوباره در امتداد بي سخن شبي ، صداي پاي ثانيه ها در تكرارشان خاموش شود
و دوباره من بمانم و تو ...!
...مي گفتي هر گاه در طلب آمدي عاشق شو...!
هر گاه غمي داشتي ببار...!
هر لحظه سكوت را بشكن... من با توام...!
...ميگفتي هر گاه حسرت خوردي توبه كن...!
هر گاه مرا خواستي بيا...!
بغضت را فرياد كن ...من مي شنوم ...فرياد كن...!
...مي گفتي راضي باش تا راضي ات كنم...!
... مي گفتي با من باش تا رستگار شوي...!
هر گاه صدايم كردي ...بدان كه شنيده ام...!
...من مي شنيدم هر آنچه تو مي گفتي ...گرچه هرگز صدايي نبود...!
...و شنيدم كه گفتي هر لحظه مشتاق بازگشتمي...
من شنيدم اما ... آيا صداي سكوت تو بود كه از اشتياق گفت...؟!
پس چرا امروز...
كاش دوباره صدايم مي كردي ...!!!!!
توي زندگي هر كسي يه "بهترين" وجود داره.
" بهتريني " كه به اين سادگي ها خودش رو نشون نميده ، منظورم اينه كه اون چيزي كه الآن توي ذهن من " بهترينِ ِ " فقط يك " بهتر ِ " كه وقتي به كمال رسيد تازه ميشه " بهترين". و حتي ممكنه كه عمر به كمال رسيدنش طولاني تر از عمر من باشه. اونوقت جا داره كه من حسرت بخورم.
اما نه من نميذارم اينطوري شه. امروز نخستين روز آينده ي منه…!
براي به كمال رسوندن و ساختن " بهترين " زندگيم ، بايد ذهنم رو تقويت كنم.
يه ذهن بارور كه ديگه بزرگ شده ، فيلتر شده ، افكار پوچ رو ريخته دور و فقط در پي سعادت و ساختن " بهترين " خودشه…!
در تكاپو… تا بهتر از آن باشيم كه هستيم ، بهتر از اين شيوه اي براي زيستن نيست. (سقراط)
هميشه تنهايي باعث مي شود به خود بيايم ...
امروز نيز تنهايي ام باز از " من " برايم سخن گفت ... و از " تو "...!
امروز به عمق غفلتي كه در قلبم خانه كرده است فكر كردم ...
امروز به وجودم نگريستم ... اما مرا ياراي سر بلند كردن در مقابلت نبود ...
امروز به اوج نافرماني هايم انديشيدم ...
امروز باز صدايت كردم ... ولي مي دانستم نبايد انتظار جواب داشته باشم...
امروز به درك وسعت فاصله مان رسيدم ...
امروز به ياد آن روزها شاد شدم ...
امروز دوباره و دوباره حسرت در تمام وجودم رخنه كرد ...
...من امروز به اوج تنهايي ام رسيدم ...
يكتاي من...
مرا در اوج تنهايي ام تنهامگذار ...!
آرام گرفتم ...
بايد آرام مي شدم ... تكاپو بي فايده بود.
كمي در اين آرامش كاذب خاموش ماندم ... به سختي نفس مي كشيدم ...
به پايان رسيده بودم ... قلبم طغيان كرده بود ... ضرباتش طاقت فرسا بود
تحمل كردم ...
احساس خفگي مي كردم ... انگار دستان پر قدرتي گلويم را مي فشرد ...
با تمام وجودم فرياد زدم ...داد زدم ...
اما هيچ چيز تغيير نكرد ...!
هنوز دست و پايم بسته بود ... هنوز چشمانم هيچ كجا را نمي ديد ...
دوباره تقلا كردم ... با تمام وجودم نفس كشيدم
هيچ چيز تغيير نمي كرد ... راه گلويم بسته و بسته تر مي شد ...
...
تسليم شدم ...
بايد تسليم مي شدم ...
آرام آرام به خواب مي رفتم ...آرام ميگرفتم ... براي هميشه آرام مي گرفتم ...
...
بوي تو آمد ... بهراحتي نفس كشيدم ...
... صداي شكسته شدن زنجير ها ...من رها شده بودم ...
چشمانم را گشودم ... هيچ چيز مانع ديدنم نمي شد ... هواي تو بر همه جا حاكم بود ...!
حضورت را باور كردم ...
مست رهايي مي دويدم ... بوي تو همه جا با من بود ... و من از لذت با تو بودن سرشار مي شدم ...
احساست كردم ... تو چه زيبا بودي ... و چه آرام ...
تو مرا از بند خويش رهاندي ...مي خواهم تا ابد به بندت در آيم ...!
زنجيرهايم را بكش ... قفلهايم را محكم كن ...
زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم
اما گریه به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم
تو نیز به من آموختی که چگونه دوستت بدارم
اما به من نیاموختی که چگونه فراموشت کنم
وحید
فتح
او را روی قله ی استقلال پيدا کردم.می گفت تنها آمده،آن هم بدون هيچ همراهی.تعجب کردم.هميشه به من می گفتند که فتح قله آن هم بدون تجربه و همراه،مثل بازی کردن با جان است.ولی او خيلی محکم به من گفت که تنها آمده!پرچمش را نشانم می دهد و می گويد با دستان خودش آن را برافراشته است...به او می گويم اين پرچم را روی قله ی غرور هم ديده ام...و او در پاسخم لبخند سردی می زند و می گويد که قله های ديگر را هم فتح کرده ولی هيچ کدام به بلندی استقلال نبوده اند.از او می پرسم :چگونه؟او می گويد: به کمک همراه هميشگيم،تنهايی...
قسمتی از يک نوشته
ــ نه فقط يه دونه می خوام...
پسرک ملتسمانه گفت:چندتا ببر ديگه...آخه خورده ندارم.توروخدا! الان چراغ سبز می شه.
ــ باشه...دو تا بده.بقيه ی پول مال خودت...
در همان لحظه چراغ سبز شد.با خودش فکر می کرد که شايد پسرک از سبز شدن چراغ خوشحال باشد
-
لباس ها را از روی بند جمع می کنی
تا باران خیسشان نکند
به چشم های من که زیر رگبار است
حتی نیم نگاهی نمی کنی
-
تنهايی ام را با تو قسمت می کنم
سهم کمی نيـست
گسترده تر از عالم تنهايی من
عـالـمـی نـيـسـت
-
انار
کاش مردم
دانه های دلشان
پيدا بود ...

با پای دل قدم زدن آنهم کنار تو
باشد که خستگی بشود شرمسار تو ...
دلم نوشت امون بده ، اگرچه زشت امون بده
امون بده ،بذار بیام ، جهنمم میشه بهشت
امون بده
امون بده
بمون بره
امون بده فقط یه بار، این لحظه رو هم دوام بیار
گناه نمی شه مهلتی،به من بدی بزرگوار
بزرگوار امون بده
امون بده
امون بده فقط یه بار
امون بده
باری تا آسمون بده
من اون بالا رو اوج ، بی دروغ نشون بده
نگو تو کو ، خونه کو، گل برای خونه کو
نگو سوختی منو تا اونکه می سوزونه کو
نگو بسه دیگه ، فرصت ما رو نگاه
برای یکی شدن دست توبده به من
امون بده
امون بده بزرگوار
توی ساحل،رویه شنزار،قایقی به گل نشسته
یکی با چشمون گریون گوشه ای تنها نشسته
نگاه پر اضطرابش به افق به بی نهایت
ساکت اما تو قلبش داره یک دنیا شکایت
تو چشاش حلقه اشکه،تویه قلبش غم دنیا
منتظر به راه یاره تا بیاد امروز و فردا
باورش نمیشه همه عشقو همه دنیاش زیر آبه
تنها مونده تو ساحل،زندگیش براش عذابه
تنهاییش براش عذابه
خاطرات لب دریا دیگه از یادش نمیره
همه دنیاش زیر آبو خودش به غم اسیره
دست بی رحم زمونه عشقشو برده به دریا
حالا از خودش می پرسه میادش آیا و آیا؟؟؟؟
عاشقی که تنها باشه تویه دنیا نمی مونه
دل عاشق رو شکستن شده کاره این زمونه
خیلی سخته که کنارت بشینم و دل به سایه ساره پلکات بسپارم،با تو خونگی باشم اما نشه بتونم بهت بگم دوست دارم
روی دیوارسایه تو ، روی دیوار هق هق من که چرا این دو تا تصویر هیچ جوری یکی نمی شن
مثل یه سایه باهامی،همدلی و پا به پامی اما دوری و بی آزار، خسته و اسیروناچار
تو هزار سالو جلوتر می رسی و من تا آخر
اول یه جمله موندم که به تو شدم گرفتار
روی دیوار سایه تو،روی دیوار حسرت من
وقتی مال من نمی شی بی خوره گلایه کردن
تو یه سو من یه سویه دیگه،این میشه آخر بازی،نرسیدن همیشه غمه خطهای موازی
با توام دل خوش آزاد
اسم تو میشوره منو از سکوت تا یه فریاد
اگر نمي تواني بلوطي برفراز تپه اي باشي
بوته اي دردامنه كوهي باش
ولي بهترين بوته اي باش كه كنار راه ميرويد
اگرنميتواني درخت باشي بوته باش
اگر نمي تواني بوته اي باشي علف كوچكي باش
وچشم اندازكنار شاهراهي را شادمانه تركن
اگر نمي تواني نهنگ باشي فقط يك ماهي كوچك باش
ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه
همه مارا كه ناخدا نمي كنند
اما ملوان مي توان بود
دراين دنيا براي ما كاري هست
كارهاي بزرگ وكارهاي كوچكتر
وآنچه وظيفه ماست چندان دورازدسترس نيست
اگر نميتواني بزرگراه باشي كوچه راه باش
اگر نمي تواني خورشيد باشي ستاره باش
با بردن وباختن اندازه ات نمي گيرند
هرآنچه هستي بهترينش باش
موفق باشي
سلام ای تنها بهونه واسه نفس کشیدن
هنوزم پر میکشه دل واسه ی به تو رسیدن
واسه جواب نامت می دونم که خیلی دیره
بزار به حساب غربت،نکنه دلت بگیره
عزیزم بگو که چه رنگ روزگارت
خیلی دوسدارم تو مهتاب بشینم یه شب کنارت
سرتو با مهربونی بزاری به روی شونم
تو فقط برام دعا کن آخه دنبال بهونم
حالمو اگه بپرسی خوبه تعریفی نداره
چون بلاتکلیف عاشق،تکلیفی نداره
نکنه ازم برنجی،تشنه ام تشنه بارون
چقدر از دریا ما دوریم،بی گناهیم هر دوتامون
بد جوری بهم میریزه،منو گاهی اتفاقی
تو اگه نباشی از من،نمی مونه چیزی باقی
میدونم که دست من نیست بازیهای سرنوشت
رو قشنگها خط
کشیده زشت رو واسم نوشتهباز که ابری شد نگاهت،بغزتم واسم عزیزه
اما اشکاتو نگه دار،نزار اینجوری بریزه
من هنوز چیزی نگفتم که تو طاقتت تموم شد
باقی شو بگم میبینی گریه هات کلی حروم شد
حال من خیلی عجیبه،دوست دارم پیشم بشینی
من نگاهت کنم تا،عشقو تو چشام ببینی
گذشت و دیدم دل من دیوونه تر شد
به تو گفتم و دل تو از قصه من با خبر شد
اولش گفتم یه حسه یه احترام ساده
اما بعد دیدم که عشقه،آخه اندازش زیاده
تو بازم طاقت آوردی مثل پونه ها تو پاییز
سرنوشت تو سفید،ماجرای من غم انگیز
بد جوری دیوونتم من،فکر نکنی این اعتراف
همیشه نبودن توکرده این دل وکلافه
اما روح من یه دریاست،پر از موج و طلاتم
ساحلش تویی و موجاش خنجرهای حرف مردم
آخ که چه لذتی داره نازه نگات وکشیدن
رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن
من که آسمون نبودم،اما عشق تو یه ماه
سرزنش نکن دلم رو به خدا اون بی گناه
تو که چشمای قشنگت خونه ی صدتا ستارس
تو که لبخند طلاییت واسه من عمره دوبارست
بیا مثل گذشته جز به من به همه شک کن
من بدون تو میمیرم،بیا و بهم کمک کن
من بدون تو میمیرم،بیا و بهم
کمک کنناديم تنها بهونه ای واسه نفس کشيدنم....
دوست دارم یه عالمه
نگات قشنگه ولیکن یکم عجیب و مبهمه
من از کجا شروع کنم،دوست دارم یه عالمه
منو گذاشتیو بازم یه بار دیگه رفتی سفر
نمی دونم شاید سفر برایه دردات مرحمه
تا وقتی اینجا بمونی یه حالته عجیبیه
چه جوری واست بگم،بارون قشنگ و نم نمه
هوای رفتن که کنی واسه تو فرقی نداره
اما به جون اون چشات مرگ گلای مریمه
آخرشم دق میکنم تا منو دوست داشته باشی
مردن که از عاشقیه یه دفعه نیست که،کم کمه
من نمیدونم چرا اینجوری نگاهم میکنی
زیر نگاه نافذت،نگاه عاشقم خمه
می پرسم از چشمای تو ممکن اینجا بمونی
می خندی و جواب میدی رفتن من مصلمه
برو،برو به خاطر خودت اما یه قول به من بده
هر جای دنیا که بری نشو واسه کسی دیگه
رسم که لحظه سفریادگاری به هم میدن
قشنگترین هدیه تو،تو قلب من یه مشت غمه
شاید اینو به من دادی که همیشه با من باشه
حق با تو،تو راست میگی غمت همیشه پیشمه
دیدی گلا شب که میشه اشکاشونو رو میکنن
یادت باشه چشم منم همیشه غرق شبنمه
تو میری اسم منو از رو دلت خط می زنی
اسم قشنگ تو ولی همیشه هر جا یادمه
چشایه قشنگت یه کم کاشکی هوایه منو داشت
تنها توقعم فقط یه بار جواب ناممه
دوسم داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به چشمای خودت قسم،دیگه بهت نمی رسم
وصال تو خیالیه،وای که دلم چه حالیه
یادت میاد بهارمون،دلای بی قرارمون
قایم شدند تو کوچه ها،دور از نگاه بچه ها
بازیهای عروسکی ،آخ که چه حیف شد کودکی
یه کم برس باز به خودت،می خوام بیام تولدت
اونوقتا که اینجوری نبود،راهت به این دوری نبود
حالا که عاشقت شدم،نیستی دیگه مال خودم
پاییز چه فصل زردیه،عاشقیم چه دردیه
گم شده باز بادبادکم،تو نمی آیی به کمکم؟
می خوام دستات رو بگیرم،تو بمونی من بمیرم
عاشقی ام نوبتیه،آخ که چه بدعادتیه
من نگرانم واسه تو،قبله دیگران نشو
اشکم به این زلالیه،دل تو از من خالیه
تو مه عشق تو گمم،هلاک یه تبسمم
تو شدی مال دیگری،چه جور دلت اومد بری
قفلا که بی کلید شدند،چشا به در سفید شدند
چه امتحانه خوبیه،دوریت عجب غروبیه
بارون شدید نازنین،از تو بعید نازنین
خاطر تو جا نذاری،باز منو تنها نذاری
اونوقتا مهمونت بودم،کمی پریشونم بودی
قصه حالا عوض شده،صحبت یه تولد
قلب تو دادی به کسی،یه کم واسم دلواپسی
ستارمون یادت میاد،دلواپسم خیلی زیاد
فقط تماشا می کنی، بعد عشقو حاشا می کنی
چه لطفی به من می کنی،تکلیفو روشن می کنی
میگی گذشت گذشته ها،چه راحتند فرشته ها
سر به سرم که نزاری،بگو یکم دوسم داری
نمی مونی من میمونم،میای یه روزی میدونم
اولا مهربونترن اونایی که همسفرن
اشک منم که جاریه،نگه دار یادگاریه
می سپارمت دست خدا،اگه دوسم داشتی بیا
می سپارمت دست خدا،اگه دوسم داشتی بیا
منو ببخش
می خوام اعتراف کنم به یه نامردی به یه بی وفایی یه بچه گی یه دیوونگی ، همه این اعترافامم به همه اونایی که میدونن فرستادم میخوام از عزیزترین چیزم عزیزترین کسم طلب بخشش کنم ،کسی که با اومدنش همه چیز آورد و با نبودنش هیچ نبودم ، عزیزی که همیشه بود همیشه جلوی چشمام بود ولی پیشم نبود ، 3 سال تمام وجودم می سوخت از اینکه در کنارم باشه ولی نتونم بهش برسم،با رفتنش محبت و گم کردم و درواقع خودم رو گم کردم،نمی دونستم چطوری بهش بگم دوسش دارم ، اون عزیز من ،نادی منه ،آره نادیم چرا منو بخشیدی؟ من باهات بد کردم همیشه منو شرمنده کردی همیشه تو محبت ازمن جلو بودی ، بهم گفتی وحید با احساست تصمیم نگیر، حالا میگم نادی جانم این بار با عقلم تصمیم گرفتم و با احساسم به این تصمیم روح عشق بهش میدم ، آره نادیم
حالا چیزی میگم که قبلا توان گفتنش رو نداشتم ولی حالا میگم ،چون تصمیمی که با عقلم گرفتم ، با تمام وجود میگم دوست دارم و قسم میخورم به با ارزش ترین چیزها ، قسم می خورم به جونه بابا،به چونه مامان،به ارواح خاک سهند یا با تو زندگی می کنم یا در نبودت تا آخر عمر به هیچ کس اجازه نمیدم جای تو رو بگیره،چه در وجودم و چه در کنارم
اون تابستونه آخر و اون حرفا که زدیم با مشکلاتی که داشتم همه چیز برام تموم شده بود عین یه مرده بودم اونقدر گیج و پر درد که اسباب بازی یه آدم شدم و بازیچه یه بازی کثیف ، ولی منو بخشیدی ، ولی من هنوز خودم رو نبخشیدم ، باید بهم میگفتی آشغال برو گمشو ، تو گوشم میزدی... ولی منو بخشیدی...
همیشه دوست داشتم ودارم عزیزترینم
حالا همه چيزمی ميدونم که اونی که می خوای نيستم ولی قول ميدم اونی باشم که تو آرزو داری 
خدايا کمکم کن تا بهش ثابت کنم همه چيزمه و با تمام وجود دوسش دارم
فلك گردش كند گرد دل تو
زمين گردد به دور منزل تو
رود كشتي عشق تا جاي ساحل
كه تا وصلش بگردد حاصل تو

فاصله ها مرادرك نمي كنند و قلبم به دوري تو گواهي نمي دهد
خنده هاي شيرينت چون چشمك ستاره ها از دور رسواست
و راز قلب عاشقت را زيركانه لو مي دهد
مي بينم چشمهايت را از طلوع تا غروب كه به گوشه اي از افق
بدنبال قدمهايم مي رود
ببين چگونه خونين رفته رفته محو مي گردند
اري فاصله ها مرا درك نمي كنند و قلبم به دوري تو گواهي نميدهد
جاي پاي مرا كه بگيري مي بيني زمين براستي گرد است

|
تاوان | |
|
سزاي تو /در ترك عشق/ تاوان سنگيني بود /كه من پرداختم./ |
ما آدمها تنها هستيم چون از رابطه ميترسيم و از رابطه ميترسيم چون از رابطه زخم ميخوريم ما در ارتباط با هم پر از ترديد هستيم دلمان ميخواهد با هم باشيم اما دست پنهانی بين ما جدايی می اندازد دوست داريم صادق باشيم اما همديگر و فريب ميدهيم و يا فکر ميکنيم که ديگری ما را فريب ميدهد چقدر ما زندگی را سخت کرده ايم انقدر سخت کرده ايم که همه ما تنها مانده ايم حتی از داشتن يه رابطه ساده و صميمی عاجز هستيم ما در روابط پر از تشويش هستيم پر از ترديد پر از اضطراب و چه کسی غير از خود ما ميتواند اين روابط را ساده وصميمی کند به خدا که هيچکس اگر ميخواهيم تنها نمانيم بايد راهی پيدا کنيم که بتوانيم رابطه ساده و صميمی برقرار کنيم بدون اينکه به ديگری زخمی بزنيم و يا به هم ضرری بزنيم اگر سودی نداشتيم حداقل ضرری نداشته باشيم اين کار خيلی سخت است ولی بايد يه کاری کرد مگرنه من و تو و ما و شما بدون داشتن رابطه تنها ميمونيم و تنهايی چيزی غير از پوسيدگی روح برای آدم به ارمغان نمياره ....
استاد می گوید :
وقتی به طریق روح خویش می رسی ، دری را می یابی که عبارتی بر آن مکتوب است. به نزد من برگرد و آن عبارت را برایم بگو.
مرید جسم و روحش را وقف جستجو می کند، و یک روز به آن در می رسد و نزد استادش بر می گردد.
می گوید:نوشته شده بود:غیر ممکن است.
استاد می پرسد : این جمله روی دیوار بود یا در؟
مرید پاسخ می دهد: روی در.
خوب پس دستگیره را بگیر و در را باز کن.
مرید اطاعت کرد. از آن جا که آن جمله روی درنقش شده بود، وقتی در به کنار رفت، آن جمله هم کنار رفت. در کاملا گشوده بود، مرید دیگر آن عبارت را نمی دید.... و به راه خود ادامه داد.
استاد می گوید:
اراده. این چیزی است که مردم زمان درازی در مورد آن تردید داشته اند: "چه کارهایی رابه خاطر بی ارادگی انجام نداده ایم و چه کارهایی را به خاطر خطرناک بودن آنها؟"
مثالی در مورد آن چه به اشتباه فقدان اراده پنداشته می شوند، صحبت با بیگانه ها است.چه یک مکالمه، یک برخورد ساده یا یک گفت و گوی عمومی باشد،به ندرت با بیگانه ها صحبت می کنیم.
و همیشه می گوییم این طور بهتر است.
بدین ترتیب در پایان نه یاری رسانیم و نه زندگی یاریمان می کند. این فاصله،ما را مهم و با اعتماد به نفس می کند.اما در حقیقت، مانع آن می شویم که آوای فرشته مان از راه واژه های دیگران تجلی یابند.
از طرف من به عشقم:
من هنوز چيزی نگفتم، که تو طاقتت تموم شد
باقيشو بگم ميبينی، گريه هات کلی حروم شد
من که آسمون نبودم، اما عشق تو يه ماهه
سرزنش نکن دلم رو، به خدا اون بی گناهه
باز که اشکی شد نگاهت، بغضتم واسم عزيزه
اما اشکاتو نگه دار، نذا اينجوری بريزه
حاله من خيلی عجيبه، دوست دارم پيشم بشينی
من نگاهت بکنم تا، تو چشام عشقو ببينی
بدجوری ديوونتم من، فک نکن اين اعترافه
هميشه نبودنه تو، کرده اين دلو کلافه
ميدونم فرقی نداره، واست عاشق بودن من
ميدونم واست يکی شد، بودنو نبودنه من
اولش گفتم يه حسه، يا يه احترام ساده
اما بعد ديدم يه عشقه، با تو اندازش زياده
بيا و مثل گذشته، جز به من، به همه شک کن
من بدون تو ميميرم، بيا و بهم کمک کن
عزيز جون به خدا دنيا وفا نداره
عزيز جون به خدا دل شده پاره پاره
عزيز جون نکنه جدا بشيم دوباره
عزيز جون خدا اون روز و نياره
عزيز جون نکنه هيچی دوسم نداشتی
عزيز جون نکنه سر به سرم می زاشتی
عزيز جون دل من از تو جدا نمی شه
عزيز جون به خدا دوست دارم هميشه
يکی ديگه هم از قفس آزاد شد
دعای عهدامون داره تموم می شه
پا برهنه تا کجا دويده ای که اين همه گل روييده است
يا شافي <اي شفا بخش >
گاهي به خود نگرم،گويم از من زار تر کيست؟
گاهي به تو نگرم،گويم از من بزرگوارتر کيست!
بنده چون به فعل خود نگرد؛به زبان تحقير از کوفتگي و شکستگي گويد:
پر آب دو ديده و پر آتش جگرم پر باد دو دستم و پر از خاک سرم
چون به لطف الهي و فضل رباني نگرد؛به زبان شادي و نعمت آزادي گويد:
چه کند عرش که او غاشيه من نکشد؟
چون به دل غاشيه حکم و قضاي او کشم
بوي جان آيدم از لب ؛چو حديث تو کنم
شاخ عز رويدم از دل؛چو بلاي تو کشم
(کشف الاسرار؛ج6؛ص343)
مناجات نامه
سلام همراه!
خدا گفته گناهاتونو پيش همدگيه اعتراف کنين
پشيمونم!
از تمام رفتار هام پشيمونم از همه حرفهام!
چرا سکوت نمي کنم؟از حرف متنفرم اوني که بايد بخونه ؛مي خونه!ديگه واسه کي بگم؟مگه به من کسي گفت؟چرا انقدر وقيح شدم؟غير از اين که نظرم تحميل مي شه؟
من که مي دونم ؛چرا گله مي کنم؟من که خودم خرابم چرا به کسي مي گم خوب باش؟غير از اينه که فکر مي کنه من خوبم؟
وقتي با يه نفر حرف ميزنم و لبخندم ميزنه و مي گه مرسي!بيشتر از هميشه از خودم متنفر مي شم!
حق ندارم به بنده خدا اين و بگم ولي خدايا مي بيني منو؟
گيرم ؛قفل کردم!من! مني که ...........
گاهي وقتا مي مونم ........
سختي چيه؟
چرا از واژه ها هيچ درکي ندارم؟
يه روز اين جا نوشتيم وقتي يه ليوان داغ رو مي گيريم دستمون ؛وقتي داغيش رو از ذهنمون مي کنيم بيرون ديگه برامون داغ نيست حتي لذت هم داره!
نمي دونم کجاي کارمون اشتباه بود که ديگه وقتي اون ليوان رو مي گيريم دستمون حتي داغي رو هم حس نمي کنيم!چه برسه به لذت!
خدايا ازت صبر مي خوام!براي زندگيم!براي حرف نزدن!براي سکوتي که بايد بکنم
تو پست 15 فروردين نامه يکي به خودم نوشته بودم
اون موقع برام سوال بود که حرفاش چرا اينه!
الان مي بينم راست مي گه !
اگه خوب متوجه نشدين بپرسين
خوش باشين اما نه با هر قيمتي
يا مونسی عند وحشتی
سلام
سکوت کردن برسر فرياد داره خفه ام ميکنه...خفه
...
با وجود تمام تنهايی هايی که احساس ميکنی دقيق تر که نگاه کنی می بينی بازم تنها نيستی...
اگه فقط خودت بودی داد ميزدی...
گله ميکردی...شايد هم اون قدر خودتو ميزدی که از حال بری
حالا حرف من اينه که فقط خودم نيستم...
منم وخدای خودم...منم و انسانيت...
منم و يکی دوتا آدم که چشم اميد به من دارن...
منم و يه دنيا تعهدات...منم و يه دنيا تعلقات...
منم و تمام عقيده هام...منم و صداقت...
منم و مرام و معرفت...منم و تمام بايد ها...
می بينی...؟اينجوريه که تنها نيستم...اين جوريه که ادامه ميدم...........
الهی کاسه ی چه کنم چه کنم دستت نگيری!
يادت نره :خوش باش اما نه به هر قيمتی...
خدايا انان که همه چيز دارند
به جز تو را
به مسخره می گيرند
انان که هيچ ندارند
به جز تو را!
از تموم اين لحظه ها فراری بودن ،انديشه ی تلخ سلولهای خسته و درمانده ی منه.غم غريبی و نفهميدن،ازار تلخ ديگرون توی کوچه های بی همصحبتی دل منه.احساس درداور تنهايی ،کابوس شبانه ی چشمهای منه.ناليدن،ماندن و سکوت خفه شده ی اين سکوتم.سکوت سنگين و غمناک قلبم.گاهی که حتی زبان می گشايم و سخنی می گويم پوچ می شوم چون کسی غريبی ام را احساس نمی کند.فقط لحظه هايی تسکينش می دهد.مرهم من کيست؟چيست؟کجاست؟من زخمی قلبهای مهربانی هستم که هيچ گاه صدای قلب خويش را نمی شنوند.گر گرفته ی اتش دوستی ام اما نمی سوزم چون شعله های اين اتش خاکستر نشين زرد رنگی هستند که برای سوختن من کافی نيست.اگر اتش می زدی مرا ،اب می کردم اين پوستين ادمی و به پرواز در می اوردم بالهای روح انسانيم را.روحی که همه شده فکر خدا.انديشه ام شده خدا.اما گيجم .غرق در پيدايش گم شده ی خود هستم. گم شده ای که جز خود نيستم.ساعتها و لحظه ها را به هوای هستی او نفس می کشم اما گاهی نفس هايم هوايی برای ادامه ندارد.
من فقط يه روح خسته و زخمی می بينم.
يه فکر مغشوش و يه دل شکسته و خون.ميون تموم اين تکه تکه ها يه اسم می بينم به گوشم اشناست اما نمی شناسمش.
حس می کنم خودمم اما هر چی می دوم بهش نمی رسم انگار مسافتها از من دوره
گاهی دلتنگش می شم،گاهی دلگيرش و گاهی حس می کنم دوسش دارم. اما هيچ کدوم برای رسيدن نهايی کافی نيست.
يه بار می رم تو فکرش،يه بار تو دلش و اينجاست که يه چيز تازه ی ديگه می بينم اما.................
اسمشو نمی دونم
يه صبر ،يه بخشش،و يه وجود.وجودی که توی اين بخشش ها خودشو غرق کرده.اما قشنگترين حس اين غرق نشدن ندامتيه که نداره.
اخه وقتی به درياش نکاه می کنم به وجد ميام بدون اينکه بدونم چرا توی اين اب خيلی چيزا می بينم .که بالاترين اون همون عشقيه که تموم اين اب در برابرش خم شده.
انگار تقدسش می کنه .
گاهی اوقات احساس می کنم دوسش دارم .گاهی با اين فکر اروم می شم.اروم تو خود بودن.
انقدر تو خودم می مونم که گاهی از همه چيز زده می شم ولی
باز گم تر از قبل بر می گردم به سکوت خفه شده ای که همه چيز و هيچ چيز رقمش زده.چقدر بداهه گويی راحتم می کنه .اما خيلی پر می شم.......................................
کاش خو دمو پيدا می کردم اون موقع زيبا تر از الان می تونستم بهش بگم که چقدر دوسش دارم.
يا علی!
من و چشمت
چشمان معصوم تو تا مرز جنونم می کشاند
با خیال باطل دوری به گورم می کشاند
مرا می راند اما باز با یک لبخند ساده
به اوج قله های واهی عشق و غرورم می کشاند
دو چشمانت حدیث بودن من گشته و لیکن
به یک چرخیدنش...
گویی جهانی را به حیرت می نشاند
میان گردش چشمان تو رازی به ناز آغشته
بنهفته است
که این رازت مرا هر شب
به دیدار دو چشمت می کشاند
من و چشمت،عجب ترکیب زیبایی،عجب حسی
و این حس است کاو تا اوج آرزویم می رساند
خداوندا مگیر از من دو چشمانش را
که خود بهتر تو می دانی
که چشمانش....
مرا از وحشت تنهایی خود می رهاند...!
اشک و ورق خیس
باز هم قلم و دفتر و غم من
باز هم دل و احساس غریبانه من
باز شمع و گل و پروانه و من
باز اشک و ورق خیس و همه حسرت من...!
ورودی زهرآگین
باز هم آمد،باز هم آمد تا تمام هستی ام را بر باد دهد ،بازهم آمد تا تمام تاروپودم را از هم جدا سازد ،باز هم آمد تا با من همقدم شود،آمد تا دنیای من را رو به سیاهی و تباهی بکشاند ، او آمد چون توان دیدن آرامشم را نداشت ، او آمد چون تحمل دیدن شادیهایم برایش سخت بود.
آمد تا دوباره آیینه ترک خورده دلم را بشکند، آمد تا دوباره چشمانم رو به زیباییها باز نشود، او آمد تا دویاره احساس شعله ورم را به خاکستر سردی تبدیل کند، او آمد تا دوباره اشک را بر روی گونه هایم جاری کند.
برو...! برو دیگر چشم هایم توان دیدن وجود پستت را ندارد. برو دیگر دلم توان سنگینی تو را در سینه ندارد.
تو را به خداوند آسمانها و زمین، تو را به خداوند زیبایی ، تو را به قطرات باران،تو را به زیبایی لحظه شکوفا شدن یک گل و تو را به خداوندی که تو را بوجودآورد برو...
نمیبینی که چه حقیرانه به دست و پایت افتاده ام، نمیبینی که چکونه با نهایت عجز التماست می کنم،تو به تمام لحظه های با هم بودنمان قسم که دیگر نمی خواهم ببینمت.
پس با تمام وجود میگویم :
ای غم بیرون رو....!
آنقدردلم تنگ شده که حتی جایی برای سکوت هم ندارد....!
ملاقات خدا
این روح من امشب زتن خسته جدا خواهد شد
مانند ستاره در پهنه آسمان رها خواهد شد
تا معبد و عرش کبریا خواهد رفت
مشتاق ملاقات خدا خواهد شد
در عرش از آن قادر مطلق کند اینگونه سوال
کی درد دل خسته و آزرده دوا خواهد شد
گرغم زتنم جدا نگردد افسوس
این تن از شدت اندوه فنا خواهد شد
ناگهان از حرم امن خدایی
اینگونه به گوش می رسد ندایی
رو که حاجتت با نگه یار روا خواهد شد....!
چی می شد که خواب بمونم
یه شب از همون شبای بی کسی
یه شب از همون شبای تنهایی
که توشون خنده نداره معنایی
دوباره خواب تو دیدم...
خواب دیدم تو جاده های کمرنگ خیال
توی یک دشت پر از گل
گلهای سرخ شقایق
لب یک چشمه آب،آب صاف و سرد و صادق
که من و تو تنهاییم...
توی تنهایی رویای ما
دل من عقده شو وا کرد
تا که از دست تو و عشق تو فریاد بزنه
تا که از نبودنت رو به خدا داد بزنه
آخه دل خسته شده...
تا به کی شبارو با یاد تو خوابم نبره
یا به عشق دیدنت تو رویاها یه لحظه خوابم ببره
یا که از شدت غم بوسه به عکست بزنم...
دوست دارم بهت بگم
درسته نامهربونی ولی من دوست دارم
آره من دوست دارم...
بعد از این حرفای من
اون دوتا چشم قشنگت شروع کردن باریدن
چه بارشی...
بعد از اون بارش سخت
با یه لبخند پر از مهر
تو به من گفتی که من دوست دارم
حالا مطمئن بودم که دارم خواب می بینم
ولی از بخت بد من
تا می خواستم
با یه بوسه طعم شیرین لباتو توی قلبم بچشم


ناگهان از خواب پریدم
دستامو بردم بالا داد زدم که ای خدا
چی می شدکه خواب بمونم
چی می شد خواب بمونم
چی می شد خواب بمونم...!

امشب از تو خواهم نوشت با نگاهی نیلوفری ، تا حوالی بی کسی
از تو خواهم سرود ، ترانه ای خواهم کاشت و با گریه بارانم تو سبز خواهی شد....
در بغز کویری شعرهایم ،من ، فریادی خفته در سکوته مردابم
و شاید سالیانی دیگر پیدا کنی چشمانی که حک شده بر تخته سنگی
و تو آنروز بر مزار چشمهایم نیلوفری بکاری
به یاد بی کسی مرداب....
به یاد غربت غمگینم...
اشک زیبایت را به تمام صورت دل خویش می بینم
و خاطراتت را مثل ترانه های آسمانی بر پیراهنم می دوزم
اکنون بدون تو در این دنیا با ستارگان شب
چکونه می توان اشکهای نقرهایت را بر آسمان دلم به تصاویر کشانم
Agar kasi to ra antor kr mikhahi doost nadarad be in mani nist to ra ba tamame vojood doost nadarad
سلام
اميدوارم حالتون خوب باشه دوستای مهربونم
امروز می خوام بنويسم ... اما نه از خودم نه از ديوار سياه تنهاييام
نه از فرياد دلتنگیهام
نه از قطره های اشکم که در نبودت آرام آرام از گودی چشام می چکيد پايين .
نه ديگه نمی خوام از غصه هام بنويسم
ديگه نمی خوام از خودم بنويسم
می خوام از تو بنويسم ... از روزای آشنايی 
چی ميشد شعر سفر بيت آخری نداشت
عمر کوچ من و تو دم واپسی نداشت
آخر شعر سفر آخر عمر منه
لحظه ی مردن من لحظه ی رسيدنه
روزگار اونقدر بالا و پايين داره که حتی بعضی اوقات با وجود عشق و علاقه زياد چاره ای جز رفتن نيست
و عشق محتوم به رنگ باختنه .
لحظه ی خدافظی به سينه ام فشردمت
اشک چشام جاری شد دست خدا سپردمت
دل من راضی نبود با اين جدايی نازنين
عزيزم منو ببخش اگه يه وقت آزردمت
عزيز راه دورم دوستت دارم 
می خوام تو شبهای خودم خلوت کنم به یادت
تو شهر رویا گم بشم به یاد خاطراتت
تو نیستی و بدون تو فضای خونه سرده
بیا ای عشق خوب من دلم هواتو کرده
عشق من ... !!

آن زمان که مانند پرستویی زیبا در افاق وجودم پر کشیدی چه صمیمانه در کنج دلم جا گرفتی وحالا محبت راتنها و تنهادر گرو چشمان افسونگر تو میبینم ای کاش در کنارم بودی تا برگ برگ درخت زندگیم را به پایت فنا و نابود کردم ای کاش در کنارم بودی تا سیر نگاهت می کردم تا جبران لحظه هایی را کنم که ارزوی دیدنت را داشتم ای کاش در کنارم بودی .
دوستون دارم 

به خداوندی خدا دوستت دارم
ای تو فرشته قلب شكسته من ، ای تو گلدسته اين دل عاشق من
به خداوندی خدا دوستت دارم
ای تو زيباترين زيبايی ، ای رويای بيداری
به خداوندی خدا دوستت دارم
ای بيقرار دلم ، ای تك درخت دشت سرخ قلبم ،
به همين لحظه های مقدس عشق قسم دوستت دارم
ای آنكه چشمت بارانی است ، ای تو كه روحت شادابی است ، و
رگهايت از خون محبت جاری است
به آن كعبه مقدس عشق قسم دوستت دارم
ای مست اين جان خسته من ، ای چشمه جوشان اين قلب بی طاقت من ، ای مهتاب اين
شبهای بی تابی من به آن
چهره مقدس عاشقانه ات قسم دوستت دارم
ای ساحل اميدم ، ای موج بی قرارم ، ای كوه پر غرورم ،
ای سبزی بهارم به همين چشمان
پر اشكت قسم دوستت دارم
ای زندگی من ، ای آغاز من ، ای سرآغاز من ، ای فردای من
به همان لحظه ديدارمان قسم دوستت دارم
نمی دانم كلمه مقدس دوست داشتن را چگونه بيان كنم تا تو باور كنی كه
دوستت دارم
بيشتر از هر زمانی ، بيشتر از هر لحظه ای تو را ميخواهم و برای
ديدنت بيشتر از هر لحظه ای بيقراری ميكنم
تقديم به عزيز راه دورم
دردی در سينه ام دارم كه مپرس
درد عشقی در جان دارم كه مپرس ، راه دشواری در پيش دارم كه نگو
دلم از دوری تو به درد آمده ، درد قلبم در اين زندگی به جانم آمده
درد دوری تو ، و درد..........
عزيزم بيا ، بيا در كنارم تا لا اقل ديگر اين درد دوری در سينه ام نباشد
خودم درد دارم ، پس اين درد دوری را ديگر در قلب من نگذار بماند
دردی در سينه ام دارم كه مرا پريشان ميكند
با وجود اينكه قلبم به دور از عشق پر از درد است ولی باز من با تو می مانم
با تو می مانم با همين قلب پر از درد
با تو می مانم كه بگويم دوستت دارم ، تا ابد و تا جايی كه جان داشته باشم
درد عشقی دارم كه نگو ، ساز غمگينی می شنوم كه مپرس
راه زندگی را تنها به اميد تو ميپيمايم! راه زندگی را تنها به اميد رسيدن به تو ادامه ميدهم
بيا ای كسی كه درد عشق را در قلب من گذاشتی ، بيا ای كسی كه مرا به عزای لحظه هايم
نشاندی ، بيا و با حضورت در كنارم قلبم را آرامتر كن ، قلب پر از درد مرا با حضورت شفا
بده
تو دوای درد منی ، تو اميد زندگی منی
ای كه تو آتش عشق را در وجود من شعله ور كردی ، بيا و اين آتش سوزان عشق را با
حضورت در كنارم خاموش كن ، بيا و با خود باران عشق را در اين قلب پر از درد من نازل
كن! بيا و باران عشق را بر روی كوير تشنه و خشك و پر از درد قلبم نازل كن تا قلبم دريايی
شود كه هر قطره از آب آن دريا پر از محبت و عشق تو باشد
درد نهفته ای در قلبم دارم كه نمی گويم ، تو ديگر اين درد مرا تبديل به سرطان عشق نكن
صداقت ، يكرنگی ، يكدلی ، عشق ، محبت در قلبم دارم ! اما قلب من با دردی كه دارد اين
احساست عاشقی را نيز به درد آورده است
با حضور تو در قلبم اين احساسات پاك را آرام كن و اميدوارم كن به زندگی
درد عشق درمانی ندارد ، درد عشق آرامی ندارد ، درد عشق راه چاره ای ندارد اينك تو بيا و
مرا آرام كن ، تو كه دوای هر درد بی درمان منی عزيزم
بيا و با جاری شدن خون عاشقی ات دررگهای قلبم درد مرا التيام بده عزيزم
تقديم به عزيز راه دورم 
بنويس از عشق عزيزم
ای تو نويسنده روزگار ، ای تو عشق موندگار ، ای عزيز دلبرم ، ای نفس جان من
ای تو اميد زندگی ، ای هستی دنيوی ، ای مهتاب عشق من ، ای باران خون من
تو كه عاشقی ، تو كه دلداده ای ، تو كه قلبت را به من سپرده ای چرا بايد از تنهايی
بنويسی تنهايی راه ديگری است ، تنهايی ساز ديگری است ، تو كه عاشقی از عشق
بنويس عزيزم از عشق بنويس تا عاشقان با خواندن متنهايت درس عبرت بگيرند و با
خواندن متنها خون حسادت نسبت به تو در رگهايشان جاری شود خودت را نشان
بده ای عشق من ، با نوشتن كلام مقدس عشق بر روی كاغذ سفيد زندگی بنويس از عشق
تا شاعران با خواندن شعرهايت شرمنده شوند ، درمانده شوند ، بازنشسته شوند
تو كه معنی عشق پاكی ، تو كه مظهر تمام زيبايی هايی ، از خودت بنويس ، از آن
چهره زيبايت بنويس ، بنويس تا آن شعرت واقعی ترين شعر قصه ها شود
عزيزم تنهايی را كنار بگذار ! تا من را داری تنهايی را در كنج دلت آزاد كن
نگذار تنهايی در گوشه قلبت اسير بماندتو كه تمام زيبايی های عاشقی در كنج دلت
خلاصه می شود ، و تمام اين زيبايی ها در خانه دل تو ديده می شوند ، چرا بايد اين
همه زيبايی ها را در خانه دلت اسير كنی و آنها را ابراز نكنیعزيزم قلبت را
رو كن ، احساست را نمايان كن . بگذار همه ببينند كه تو چقدر محشریبنويس از
عشق تا من نيز به تو افتخار كنم ، و به قلبم حسودی كند كه چنين عشقی نصيبش
شده است عزيزم هر آنچه می توانی بنويس از كلام مقدس عشقای يار مهربان من ،
ای عشق بی پايان من ، ای شادی اين دل من ، ای ساحل دريای من ، ای عاشق
دلچاك من ، ای مهتاب اين شبهای من ، ای خورشيد روشن بخش من ، ای نور دل
ديده من ، ای سخن هر عشق من ، ای درد بی در مان من بنويس هر چه در دلت
می جوشد ، آن چشمه جوشان دلت را كه از عشق می جوشد در تپه عاشقی رها كن ،
تا آن آبهايی كه از عشق و محبت در تپه دلت می جوشد در اين جان خسته سرازير
شود و تبديل به دريايی پر از كلام عشق و عاشقی شودای ليلی من ، بنويس از من
مجنون خسته ، بنويس از اين مجنون دلشكسته ، بنويس از من عاشق ، نه از تنهايی
سارق زمانه تنهايی گذشت ، تنهايی رفت و دل در آنجا خانه كرد ، اين دل عاشق و
دلسوخته من درآنجا خانه كرد ! از دل من و از دل خودت ، و از خاطرات شيرين
گذشته مان بنويس تا دلم كمی آرام بگيرد بر اين عشق پاكمان قسم ، بر اين لحظه های
مقدس عاشقی مان قسم كه وقتی شعرهای تنهايی تو را ميخوانم اشك از چشمانم
سرازير می شود و شمع اميد در دلم خاموش می شود ، ميدانم تو كه دوست نداری
اشكهای مرا ببينی پس بنويس از عشق تا دلم آرام آرام و اميدوارتر شود!
منتظرم بنويس از همان كلام رويايی من و از دل خودت ، و از خاطرات شيرين
گذشته مان بنويس تا دلم كمی آرام بگيرد بر اين عشق پاكمان قسم ، بر اين لحظه های
مقدس عاشقی مان قسم كه وقتی شعرهای تنهايی تو را ميخوانم اشك از چشمانم
سرازير می شود و شمع اميد در دلم خاموش می شود ، ميدانم تو كه دوست نداری
اشكهای مرا ببينی پس بنويس از عشق تا دلم آرام آرام و اميدوارتر شود!
منتظرم بنويس از همان كلام رويايی
از تپيدنهاي دل ، وزپريدنهاي رنگ
عاشق بيچاره هر جا هست رسوا ميشود
در ترنم انديشه ها ، در سايه تاريك روزهاي سرد تنهايي ، نگاهي را بايد كه در چشمانت خيره شود.
وقتي او را ميبيني و قلبت به تپش ميافتد
نه وقتي نگاهش ميكني و قلبت از تپش ميايستد
چه حس غريبي است نازنين !
عاشقان را بگذاريد بنالند همي
مصلحت نيست كه اين زمزمه خاموش شود
عاشقان همواره در تب و تابند. ماهي جانشان غرق در درياي وجود يار است . گاه شوق وصال چنان قلبشان را ميلرزاندكه از خود بيخود ميشوند ، زبانشان ديگر قدرت حركت ندارد ، سعي در پنهان نگاهداشتن احساس راه به جايي نميبردو رنگ رخساره خبر سر درون ميدهد. در اين لحظات آنان در همه باغ و چمن گلهاي شكفته و بلبلان غزلخوان را ميبينند.
و گاه در غم هجر يار مينالند زار .
و آنكه بي باده كند جان مرا مست كجاست
و آنكه بيرون كند از جان و دلم دست كجاست.
در غم لذّتي است كه در شادي وجود ندارد. در هجر لذتي است كه وصل را به آن راهي نيست.
عاشقان از هجر وصل ، هجر را ميخواهند.چرا؟
چون در هجر شوق ديدار است و در وصل ترس از جدايي .
عاشقي نيست شدن باشد از هستي خود
همچو شمع از شرر عشق گذاران بودن
عاشقي بند گسستن بود و وارستن
زين زمين دژم بر سر كيوان بودن
بجز از از عشق همه چيز فنا دانستن
با غم عشق هميشه خوش و شادان بودن
عشق دردي است كه هم درد بود داروي او
با چنين درد نشايد پي درمان بودن
عشق يعين سوختن پياپي و دمادم . عاشق را از اين سوختن گريزي نيست چه او خود مشتاق سوختن است. رمز عاشقي سوختن است. عاشق پروانه سان به گرد شمع وجود معشوق پر ميزند و بالهايش را به شعله گذارنده عشق ميسپارد تا بسوزد و خاكستر شود . او ميداند كه از اين خاكستر عشقي با شكوهتر سر بر خواهد زد . عاشق در سوختن است كه ميتواند به معراج برسد.
نميدانم اصلا حرفهايم را درك ميكنيد يا نه!
بله درست است تا درد هجران نكشيده باشيد اين واژهها برايتان غريب است.
از احساس خود فرار نكنيد ، ديدن يار را آرزو نسازيد، وصل آغاز هجر است ، پس چه باك اگر دوريد ، روز موعود فراخواهد رسيد
فقط ميماند كمي آتش اشتياق ،ذره اي صبر ، قطرهاي اميد و حركتي قدرت آفرين
با خود بگوييد ساقي هر چه ريزد از لطف اوست
با خود بگوييد خدايا مرا آن ده كه آن به .
باخود بگوييد خواوند آرامش عطافراما
تا بپذيرم آنچه را تغييير نايا فتني است.
شهامتي تا تغييردهم آنچه را ميتوانم و دانشي تا بدانم تفاوت آن دو را
------------------------------------
پي نوشت
:اين هم حديث روزگار بعضي از ماست:
هركس به طريقي دل ما مي شكند
بيگانه جدا دوست جدا مي شكند
بيگانه اگر مي شكند حرفي نيست
از دوست بپرسيد كه چرا مي شكند
عشق يعني زيباترين ديدارها
عشق يعني باران دل با چشمها
عشق يعني اتش ديدار تو با يار من
اشك حسرت با دل چشمهاي من
باور
مه در دلم نشست . تو باور نمي كني
ديشب صدا شكست . تو باور نمي كني
درياي عشق من همه مرداب آرزوست
دريا به گل نشست . تو باور نمي كني
در خانه اي كه پنجره اش نور عشق داشت
غم آشيانه بست . تو باور نمي كني
آرام مي نواخت ستاره اي كنار ماه
دف پرده را گسست . تو باور نمي كني
سرمایه
دلم يعني همه سرمايه ام را
به عابر بانك چشمانت سپردم
وشب در ازدحام سرد كوچه
من از تكرار شعر غصه مردم
عشق چيست ؟
عشق دانش است . دانش و فرهنگ است توامان و آن كس كه از اين دو بي بهره است تواناي عشق ورزيدن ندارد عشق دلپذير ترين جهان بيني آدمي است آن جهان بيني نجيب و جليل كه از آغاز تاريخ انسان تا كنون جانهاي شيفته بسياري براي بر پاداشتن جهاني شايسته و بايسته ي آن كوشيدند و جان باختند براي :
روزي كه كمترين سرود بوسه است
و هر انسان
براي هر انسان
برادريست
روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند
قفل افسانه اي است و قلب براي زندگي بس است
مست آن عطرم هنوز
بوی تنت .....
تازه انگار ثانیه ای از
گشودن دستت بر فاجعه ی رفتنت گذشته.
پوست دستم کشیده می شود انگار،
گمانم حس خفه شده ی نوازشی ست ،
نوازشی که فاصله دریغ کرد .
درد من چیزی ست که خودم تراشیدم
مجسمه ی دخترکی دور و بهت زده.
گنگ نگاهت بودم وقتی فهمیدم
کنارم نیستی
**قسم به هر آن چه به باور توست
من هنوز شب پره ی کوچک سوسوی چشم هایت هستم.
من هنوز در به در دیدنت به خواب ....
تو هنوز گاه گاهی نوازشت لا به لای موهایم
جا می ماند.
گوش ات با من است؟
مگر نه آنکه دست من بی قرارترین راز بود در دست تو؟
تو گمانم نرمی رویای پرنده را ندیده ، رفتی...
تو گمانم نمی دانستی
پس از تو شاعر می شوم ،
کولی کوچک هزار ترانه ی تکراری
گوشت با من است؟
من تو را با خودم کوچه به کوچه مثل نفس کشیده ام تا امروز
حادثه ای که عشق نام دارد
آيا اين زندگي آنقدر مي آرزد كه آدمي خودش را براي گذراندنش بايد اين همه رنج و
سختي و مشقت را تحمل نمايد . رنج و مشقتي كه در طول دور ان ، با فراز و فـرود
هايش آدمي را به راههاي باريك مي كشاند ، و گاهي تا سر حد جان از اين راههـــا
مي گذرد تا بلكه موفق شود و گاهي نيز به نا اميدي ، و به خلايي نا گسستنـــــي
ختم خواهد شد . اما هميشه چيزي هم هست كه اين خلا را بتواند پر كنـد و براي
يا فتن آن نيز بايد مبارزه كرد و پس از يافتنش در نگه داشتنش تلا ش كرد .
مثـــــل عشـــــق
كه زماني آن را ميابيم ، و پس از يافتن، بايد آن را با تمامي پيچـــيدگي و رمز و رازش
، شناخت . و بي هيچ ريايي در نگه داشتنش صادقانه تلا ش كرد .
عشق يك حادثه است . حادثه اي كه با بودن آغاز خواهد شد و به صورت يك نور،بــا
طرز خاص و زيبايي در مقابل ديد گان آدمي متجلي خواهد شد و اين نور با شناختي
خوب نياز به پرورش دارد تا بلكه به مرور كم رنگ و تباه نشود . و روز به روز ريشه اش
در تمامي لايه هاي ذهن گسترانيده گردد .
در چنين موقعيتي است كه مي توان جزييات طبيعت را زيبا ديد و لمس كرد و دنيا را
رنگي و همه چيز را با ديدگاني ديگر تعريف كرد و زندگي را شيرين و اميد وار كننده
توصيف كرد ...
تنهايی
اکنون مرا به قربانگاه ميبرند
گوش کنيد اي شمايان، در منظري که به تماشا نشستهايد
و در شماره، حماقتهاي ِتان از گناهان ِ نکردهي ِ من افزونتر است!
ــ با شما هرگز مرا پيوندي نبوده است.
بهشت ِ شما در آرزوي ِ به برکشيدن ِ من، در تب ِ دوزخيي ِ انتظاري
بيانجام خاکستر خواهد شد; تا آتشي آنچنان به دوزخ ِ
خوفانگيز ِتان ارمغان برم که از تَف ِ آن، دوزخيان ِ مسکين،
آتش ِ پيرامون ِشان را چون نوشابهئي گوارا بهسرکشند.
چرا که من از هرچه با شماست، از هر آنچه پيوندي با شما داشته
است نفرت ميکنم:
از فرزندان و
از پدرم
از آغوش ِ بويناک ِتان و
از دستهاي ِتان که دست ِ مرا چه بسيار که از سر ِ خدعه فشرده است.
از قهر و مهربانيي ِتان
و از خويشتنام
که ناخواسته، از پيکرهاي ِ شما شباهتي به ظاهر برده است...
من از دوري و از نزديکي در وحشتام.
خداوندان ِ شما به سيزيف ِ بيدادگر خواهند بخشيد
من پرومتهي ِ نامرادم
که از جگر ِ خسته
کلاغان ِ بيسرنوشت را سفرهئي گستردهام
غرور ِ من در ابديت ِ رنج ِ من است
تا به هر سلام و درود ِ شما، منقار ِ کرکسي را بر جگرگاه ِ خود احساس
کنم.
نيش ِ نيزهئي بر پارهي ِ جگرم، از بوسهي ِ لبان ِ شما مستيبخشتر بود
چرا که از لبان ِ شما هرگز سخني جز بهناراستي نشنيدم.
و خاري در مردم ِ ديدهگانام، از نگاه ِ خريداريي ِتان صفابخشتر
بدان خاطر که هيچگاه نگاه ِ شما در من جز نگاه ِ صاحبي به بردهي ِ
خود نبود...
از مردان ِ شما آدمکشان را
و از زنان ِتان به روسبيان مايلترم.
من از خداوندي که درهاي ِ بهشتاش را بر شما خواهد گشود، به
لعنتي ابدي دلخوشترم.
همنشيني با پرهيزکاران و همبستري با دختران ِ دستناخورده، در
بهشتي آنچنان، ارزانيي ِ شما باد!
من پرومتهي ِ نامُرادم
که کلاغان ِ بيسرنوشت را از جگر ِ خسته سفرهئي جاودان گستردهام.
گوش کنيد اي شمايان که در منظر نشستهايد
به تماشاي ِ قربانيي ِ بيگانهئي که منام ــ :
با شما مرا هرگز پيوندي نبوده است
عشق + زندگی
سلام به همه مخصوصا به زندگيم تقديم با عشق
می گفت عا شقم ، دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم.
او رفت و تنها ماند.
زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد.
از او پرسیدم از عشق چه می دانی ؟ برایم از عشق بگو.
گفت:عشق اتفاق است بايد بشينی تا بیفتد.
گفت:عشق آسو دگيست ,خيال است...خيالی خوش.
گفت:ماندن است ....فرو رفتن در خود است.
گفت:خواستن و گرفتن و برای خود کردن است.
گفت: عشق ساده ست ، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود.
گفت: عشق دروغی بیش نیست.
***
گفتم: تو عاشق نبودی و نیستی.
گفتم:عشق یک ماجراست ، ماجرایی که باید آن را بسازی.
گفتم:عشق درد است.
گفتم:عشق رفتن است عبور است ، نبودن است....
گفتم: عشق تضاد است.
گفتم:عشق جستجوست ، نرسیدن است...... نداشتن و بخشیدن است.
گفتم:عشق آغاز است , دیر است و سخت است.
گفتم:عشق زندگیست ولی از یه نوع دیگه.
***
به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام.
گفتم عشق راز است.
راز بین من و توست و بر ملا نمی شود.
هیچ وقت پایان نمی یابد . مگر به مرگ.
آهی سردی کشید.
دیگه هیچی نگفت.
سرشو انداخت پائین و آروم از پیشم رفت
|
عشق
استاد می گوید:
ما همه نیازمند عشقیم.عشق بخشی ازسرشت انسانی است،به همان اندازه خوردن،نوشیدن،وخفتن. گاهی به هنگام تماشای یک غروب زیبا،خود را کاملا تنها میابیم و می اندیشیم: این زیبایی اهمیت ندارد، چون کسی را ندارم تا در این زیبایی با او سهیم شوم.
در چنین مواقعی باید بپرسیم : چند بار نثار کردن عشق مان را از ما خواسته اند و ما امتناع کرده ایم؟ چند بار از نزدیک شدن به کسی و گفتن آن که دوستش داریم، ترسیده ایم؟
از تنهایی حذر کنید. اگر غروب دیگر برای شما معنایی ندارد،فروتن باشید و به جست و جوی عشق برخیزید. بدانید که همچون بقیه برکتهای روحانی،هر چه بیشتر حاضر به بخشش باشید، بیش تر دریافت میکنید.
زبان عشق
هنگامی که کسی در این زبان غرق شود آسان است فهمیدن اینکه همواره کسی در جهان وجود دارد که انتظار دیگری را می کشد چه در وسط صحرا و چه در شهری بزرگ و هنگامی که اینان با یکدیگربرخورد می کنند و نگاهشان با هم تلاقی می کند سراسر گذشته و سراسر آینده اهمیت خود را از دست میدهد و تنها همان لحظه وجود خواهد داشت و این ایمان باور نکردنی به اینکه در زیر خورشید ، همه چیز توسط یکی دست نگاشته شده است همان دستی که عشق را بر می انگیزد......!
هوالمحبوب
با چمدانهایی از سکوتهای شکسته و با کوله باری
ازعطر گلهای بودن،شبی بر میگردی
و از غروبهایت برایم خواهی سرود
آری بارانم!
می دانم که شبی باز خواهی گشت و تمام
کوچه های قلبم را لبریز از عطر آمدنت
خواهی کرد....
غم بی همزبانیم را به باد خواهم گفت
و حکایت نامهربانیت را در تنهایی زمزمه خواهم کرد
و چون صیادی بد اقبال به خانه باز خواهم گشت
ای روح بیابانهای تفدیده ،خستگی را چگونه از یاد ببرم
که واژه واژه این بیابان در تمنای تو آواره اند
آری بارانم!....
گوش کن، فقط گوش کن
صدایی تازه در راه است ،سکوت کن بگذار بیاید
آن صدا صدای بزرگ است، صدای بزرگ می دانی؟!
چون من که زندگی می کنم با دو کوزه کوچک ودو انار خشک
و کاغذهای بسیاری و سیبی به رنگ همیشه سیبی
و هیچ کس باورش نمی کند تنها سیب می داند و من که چه گفتگوی پنهانی میان ما جاری است.
شب است باد می آید و چیزی به برگها میگوید و می رود مثل من که میگویم :
تو را به خداوند آبها،باغها و سیبها میسپارم روزی شاید کاغذی دیگربرایت نوشتم.
نظرات ()
